لابهلای چمن ها
دوباره به این خواهم اندیشید که خواهم مرد.
من، با پرندگان مُرده سخن گفته ام
آنها که لای چمن ها پنهان شده بودند.
آنها به من گفتند:
مدت هاست کسی با آنها حرف نزده
مدت هاست که پرواز نکرده اند...
آنها به من گفتند:
«آوازی شاد بخوان
تا دوباره پرواز را به یاد بیاوریم.»
و من چشمان ترا برایشان خواندم.
آنها به من گفتند:
«آوازی محزون بخوان
تا برای تنهایی بینهایت قبرها آماده باشیم.»
من... دهانم را بستم؛ و آنها توی چشم هایم خواندند:
«به من گوش دهید، مدت هاست کسی با من حرف نمیزند.»
مثل ماه
چون ماه شاهد ارواحی که شب ها خنجرم میزدند بود
و هیچ کاری نکرد
من ترا نیز دوست ندارم
چون برای ماه...
ترانه های قشنگی سرودی
و من از خود نیز بیزارم...
چون مدام، هرشب
از زیبایی بیرقیب صورت تو
و انعکاس ماه توی چشمانت حرف میزنم.
این منم که به خود خنجر میزنم!
آواز سایرن ها
واز آن روز به بعد، شب ها تا سحر در خیابان ها قدم بزنیم
بلند بلند بخندیم
آواز بخوانیم
مردم هم ترا نبینند و به من بگویند «دیوانه»
من اما با صدای قشنگت، برایم بال هایی بسازم
به همه نشان دهم که میشود جمجمه ات خونین و شکسته روی خیابان افتاده باشد
اما تو در خیالت پرواز کرده باشی
پروازی به زیبایی اندیشهی کنارت بودن،
و مرگی هم...
به تلخی اضطرابِ پس از رفتنهایت.
آرزوربا
دلم میخواست جایی که به خواب میروی، از اینجا که هستم دیده شود
دلم میخواست آرزویم این باشد که کاش چند متر نزدیک تر بودی! و نه چندصد کیلومتر...
دلم میخواست وقتی چراغ ها خاموشند، به سمتی که تو هستی خیره شوم
ساعت ها هیچ نبینمت، اما بدانم که آنجایی
آنوقت، یک لحظه بخواهی بدانی ساعت چند است، صفحه ی گوشی ات را روشن کنی
و نور آرامش، تصویر صورتت را به من جایزه دهد
لبخند بزنم، بدانم که چقدر دوستت دارم
و با خودم بگویم : از کجا معلوم
شاید تو هم دوستم داشته باشی؟
ولی دیگر نمیشود.
کاش هنوز میتوانستم آرزو کنم.
کاش آرزو کردن را از لبهایم نربوده بودی.
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.