پرواز کبکها
تو آغازی بودی که میشناختمش؛
آغاز یک نسل، آغاز قلبهای بامحبت.
تو کهنترین کسی بودی که نمیتوانست مهربان نباشد.
تو پیش از آنکه من آموختن را بیاموزم، شهره بودی به خوشقلبی.
و تو آنقدر مرا دوستداشتی که من نتوانستم هرگز بیمهری را دوست بدارم.
تو را با عطر میوهها به یاد میآورم. با عطر سیب، با عطر سوغاتیهایی که با سماجت برایمان میفرستادی. با بوسههایی که وقتی کودک بودم، با اصرار بر صورت لجبازی که تقلا میکرد از آنها بگریزد میزدی.
تو را مانند یک درخت به یاد دارم؛ اما پیراهن بلند محبوب قهوهایات، و شال سبزی که به دور سرت میانداختی دلیلش نیستند.
تو را چون درختی به یاد دارم که هوا را تازه میکرد،
و زیر پایش سایهسار خنکی بود برای هرکسی که از نفس افتاده بود.
حیف که تبر عمر بر تنت زد.
بشکند دست عمر که تبر بر تنت زد.
یادم هست وقتهایی را که با قد کوتاهم، برای حرف زدن با تو، باید سرم را بالا میگرفتم.
حالا قد بلند شدهام، اما تو رفتی جایی که برای حرف زدن با تو باید دوباره سرم را همانقدر بالا بگیرم.
کاش میشد از آسمان دوباره برایم سیب بفرستی. لای همان بقچههای رنگارنگی که دیگر این زندگی خاکستری را تر نخواهند کرد.
به جایش روی لپهایم تر است؛
هر بار که به یادت میآورم،
و تو به این زودیها از یادم نخواهی رفت.
به یاد مادربزرگم، سید مامان 🖤
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.