Autumn leaves

صدایی از درونم می‌شنوم

صدایی که در شهرها شنیده نمی‌شود

و جایی بالای کوه‌ها، یا کنار ساحلی آفتابی نمی‌شود دنبالش گشت

صدایم به جنگل تعلق دارد

صدای سقوط درختی بزرگ

و طنینی که در منظره‌ی سبز می‌اندازد

 

وقت عزیمت؛

وقت رفتن

آنچه همیشه حرکتش تنها به سمت بالا بوده،

ناگهان به زمین می‌خورد

و این تنها خود او نیست که می‌افتد،

بل، که شکوهش نیز همراهش فرو می‌ریزد

این پایان واقعی یک درخت است،

که البته چشم‌های هیزم‌شکن را هیچ گاه تر نخواهد کرد.

 


The End of the World - Branda Lee

کمد یا هرچه.

مثل کمدی که دیگر جایی برای کتاب‌ها ندارد اما شاید بشود چند پاک‌کن و مداد تویش چپاند،

انگار این دنیا دیگر جایی برای احساسات ندارد. البته منظورم این تلقی کودکانه نیست که آدم‌ها بی‌احساسند یا قدر احساس را نمی‌دانند.

منظورم این است که انگار مسئول دنیا عوض شده و جای احساس‌ها را به طاقچه‌ی دیگری در یک اتاقی که واقع در طبقه‌ی دوریست تغییر داده است، و من از جلسه‌ای که در آن محل جدید را اعلام کرده‌اند جا مانده‌ام.

شاید هم نه. دارم سرتا پا چرند می‌گویم. نمی‌دانم. من فقط می‌دانم مثل کارمندی هستم که مدیریت شرکت همه‌چیز را عوض کرده و او می‌خواهد سعی کند بفهمد چه اتفاقی افتاده؛ اما نمی‌تواند. یا شاید هم نیازی به تشبیه به کارمند نباشد. شاید بعضی‌ها همینند. نمی‌توانند بفهمند زندگی را چطور، چه کار، یا اصلا چه چیز کنند.

حالا چه اهمیتی دارد اصلا. همه‌ی این‌ها را کسانی می‌خوانند که از صفحه‌ی اول بلاگفا دنبال لیست به روز شده‌ها می‌آیند و بدون اینکه کلمه‌ای از آن بخوانند، برایت می‌نویسند که زیبا بود تا تو هم به صفحه‌ی آن‌ها بروی. این‌ها، کسانی که دوستم دارند نمی‌خوانند. من اینجا تنهایم. همان‌طور که در زندگی. و این راهروی طولانی را، تنها می‌توان با همین ناامیدی قدم زد، بهرحال... راهرو که تمام نمی‌شود، اما یک روز من خواهم شد.

سین، میم، و حرف سوم.

همه‌چیز پر می‌کشد،

هرچه بود، روانه‌ی افقی می‌شود که نه پیداست و نه دستت به آن می‌رسد.

همه‌چیز، تو را ترک می‌کند

و تو شبیه قبری خالی می‌شوی

شبیه مزارهایی که برای آن‌ها که هیچ‌گاه جسم بی‌جانشان پیدا نشد، درست می‌کنند

سمبلی از خویش، لیکن تهی از خویش.

جسد یک خدا

زیاد پیش می‌آید که هنگام فکر کردن، به دست‌هایم نگاه کنم. آن‌ها برایم شبیه یک عضو بدن نیستند. می‌توانم برایشان شخصیتی قائل باشم. البته منظورم شخصیت انسانی نیست. دست‌ها، شخصیت را در معنای منحصر به فردی دارند. به عنوان مثال، یک دست می‌تواند زمخت و مردانه باشد. پرقدرت و مهیب. حالا همین دست قوی، می‌تواند شرور و تبهکار باشد و یا محافظ و مطمئن. بجز این‌ها، می‌تواند زشت باشد یا زیبا، و یا چیزی مثل خال، جای زخم دائم، نقص عضو، یا... آن را خاص‌تر کرده باشد. این‌طوری می‌شود برای دست‌ها دنیایی مستقل تصور کرد.

اغلب هنگام فکر کردن به دست‌هایم نگاه می‌کنم. فکرهایی که درباره‌ی آن‌ها می‌کنم، معمولا پیرامون این مقوله است که آن‌ها زیاد زیبا نیستند. چندان قوی هم شاید نباشند. اما هنرمندند و خلق می‌کنند. بسیار خلق می‌کنند.

اما حالا که زیر دوش نشسته‌ام، زیر این دوش دو یا سه ساعته که نمی‌دانم کی تمامش خواهم کرد، دست‌هایم را دیدم و این بار آن‌ها را در حال خلق چیزی تصور نکردم. در حال نوازش سر کودک یا کسی که به او عشق می‌ورزم نیز.

دست‌های خسته و آویزانم را، این بار خالی از هر رمق و اشتیاقی دیدم. دست‌هایی که میلی به خلق کردن ندارند. آن‌ها را خونین تصور کردم. همین‌طور بی‌حال، همین‌طور افتاده، اما مُذهّب به نگار سرخ.

این تصویر را بیشتر می‌خواهم. آفریدگاری که خود منقش به مرگ شده باشد. خالقی که معدوم شده باشد. جسد یک خدا.

-

برای کشیدن یک نقاشی، عکس‌هایی از دختر بچه‌هایی که لبخند می‌زنند را سرچ کردم.

هیچ توضیح اضافه‌ای ندارم که بدهم، هرکس که بتواند، می‌فهمد که همین اتفاق چقدر می‌تواند حسرت‌اندود باشد.

دانه‌های کوچک و دوست‌داشتنی یک گلابی پیر و پلاسیده

امروز داشتم به این فکر می‌کردم که چرا دانه‌ها، داخل میوه‌ها شروع به سبز شدن نمی‌کنند. هم رطوبت‌شان فراهم است، هم چیزی که از آن تغذیه کنند. چرا باید یک دانه برای سبز شدن ابتدا از میوه‌اش خارج شود؟ پاسخ احتمالا ساده‌است. یا ربطی به پی‌اچ و اینجور چیزها دارد یا چیزی یک پله پیچیده‌تر. البته، من اصلا دوست نداشتم که به پاسخ این سوال فکر کنم. دوست داشتم سوال را از کسی بپرسم و او به پاسخ فکر کند، کسی که برایش جالب باشد که به چنین چیزی بیندیشد. راستش یک نفر را می‌شناختم که چنین خصوصیتی داشت، اما خب، بگذریم. حالا هم این سوال را اینجا نوشتم، چون، اینجا، جاییست برای گفتن هرآنچه نتوانسته‌ام در جای دیگری بگویم. اصلا مگر نوشتن چیزی جز این است؟ حداقل برای من که نه.

 

آبی، زرد، سفید

سرم را بالا گرفتم

خواستم خورشید را ببینم، اما نه بدون ابرها

آسمان صاف، آسمانی تنهاست

آسمانی غریب است

حتی اگر گرم باشد، حتی اگر رنگ‌هایش مهربان باشند

وقتی ابرها نباشند، تو از خود می‌پرسی: ابرها کو؟

و ذهنی که دلتنگ ابرها می‌شود،

ذهنی تنهاست

ذهنی غریب است

ذهنی که دنبال چیزی می‌گردد، تا آسمان را کامل کند،

تا خودش را کامل کند - اگر این ذهن، ذهنی شبیه آسمان باشد.

 

آن دوردست‌ها را می‌بینی؟

جایی، شاید، دختری ایستاده، دختر کوچکی، یا بلکه هم جوان

چشم‌های او شاید دنبال آفتاب می‌گردند،

اما من دوست ندارم او را تصور کنم.

من دوست ندارم به او فکر کنم.

او متعلق به جهان دیگریست،

جهانی بدون من و ابرهایم،

و من... همینجا خواهم ایستاد

من سوار قایق نخواهم شد

من به دیدار او نخواهم رفت

من از همینجا، ابرها را صدا خواهم زد

و به دنیای او کاری نخواهم داشت.

 

 

تنها زمان

آه، من که هستم؟

روی الاغی سوارم که یک خورجین پر از جواب

و یک خورجین خالی دارد

و من نمی‌دانم که با کدام دست الاغ را برانم

و با کدام دست پاسخ را بجویم

آنچه می‌گذرد، تنها زمان است

و تنها زمان.