مثل کمدی که دیگر جایی برای کتاب‌ها ندارد اما شاید بشود چند پاک‌کن و مداد تویش چپاند،

انگار این دنیا دیگر جایی برای احساسات ندارد. البته منظورم این تلقی کودکانه نیست که آدم‌ها بی‌احساسند یا قدر احساس را نمی‌دانند.

منظورم این است که انگار مسئول دنیا عوض شده و جای احساس‌ها را به طاقچه‌ی دیگری در یک اتاقی که واقع در طبقه‌ی دوریست تغییر داده است، و من از جلسه‌ای که در آن محل جدید را اعلام کرده‌اند جا مانده‌ام.

شاید هم نه. دارم سرتا پا چرند می‌گویم. نمی‌دانم. من فقط می‌دانم مثل کارمندی هستم که مدیریت شرکت همه‌چیز را عوض کرده و او می‌خواهد سعی کند بفهمد چه اتفاقی افتاده؛ اما نمی‌تواند. یا شاید هم نیازی به تشبیه به کارمند نباشد. شاید بعضی‌ها همینند. نمی‌توانند بفهمند زندگی را چطور، چه کار، یا اصلا چه چیز کنند.

حالا چه اهمیتی دارد اصلا. همه‌ی این‌ها را کسانی می‌خوانند که از صفحه‌ی اول بلاگفا دنبال لیست به روز شده‌ها می‌آیند و بدون اینکه کلمه‌ای از آن بخوانند، برایت می‌نویسند که زیبا بود تا تو هم به صفحه‌ی آن‌ها بروی. این‌ها، کسانی که دوستم دارند نمی‌خوانند. من اینجا تنهایم. همان‌طور که در زندگی. و این راهروی طولانی را، تنها می‌توان با همین ناامیدی قدم زد، بهرحال... راهرو که تمام نمی‌شود، اما یک روز من خواهم شد.