چراغ‌هایی در دوردست

آخرین باری که اینجا نوشتم، او را از دست داده بودم.

اما مدت کوتاهی بعد موفق شدم که همه چیز را درست کنم و از همان موقع تا حالا، او را کنار خودم دارم.

البته، چند روزیست که از هم دل‌خوریم و نمی‌دانیم باید چه کار کنیم، دست کم به زعم من اینطور است. برای همین تصمیم گرفتیم به یک متخصص زوج‌درمانی رجوع کنیم.

احساس می‌کنم... همانطور که ما از طریق خاطرات به گذشته مربوط می‌شویم، این رویاها هستند که انسان را به آینده پیوند می‌دهند.

و ریشه‌ی مشکل ما انگار این است که هنوز نتوانسته‌ایم رویایی بسازیم که هردو دوستش داشته باشیم؛ هنوز نتوانستیم، اما می‌دانم رویای من هرچه باشد می‌خواهم که حتما با او و کنار او و برای او باشد.

در پایان، شاید این نوشته، این احساس‌نگاری، چندان پرمهر خوانش نشود. بهرحال، دارم می‌بینم و متوجه هستم که لحنم تاحدودی خشک است. اما امیدوارم در آینده وقتی می‌خوانمش، احساس واقعی این لحظه‌هایم را به یاد بیاورم: احساس دل آسودگی توئم با مشقت و ملال. احساسی شبیه به بودن در جاده‌ای طولانی، خیلی خیلی طولانی، اما دیدن چراغ‌های شهر از دوردست.

Cursed Whistler

پژمردن، فروریختن، سوختن و بخار شدن، تکه‌تکه شدن، خرد شدن، هیچ‌کدام، هیچ‌کدام از این استعاره‌ها دیگر برای توصیف دردهایم کارا نیستند. واژه‌ها، همگی، یکپارچه و مساوی، شبیه لاشه‌ی باطری‌ شده اند، شبیه استخوان جویده‌شده‌ای که سگ‌های ولگرد هم دیگر به آن توجهی ندارند. پس بازمی‌گردم به ساده‌ترین روایت‌ها، آسان‌ترین بیان‌ها، ابتدایی‌ترین کلمات: دلم برایت تنگ شده.

نشسته‌ام و تمام آهنگ‌هایی که برایم فرستاده بودی را یک به یک گوش می‌کنم و به این فکر می‌کنم که اگر یک بار دیگر برایم آهنگی می‌فرستادی، آن را همان لحظه، بارها و بارها گوش می‌کردم؛ و هزاران حسرت دیگر را -که انگار حشراتی هستند که از گلویم بالا می‌روند و می‌خواهند فرار کنند- قورت می‌دهم.

از خودم می‌پرسم: ای نادان، چرا هرروز به او زنگ نمی‌زدی؟ چرا هرروز، نه هر چند وقت یکبار، بلکه واقعا هرروز، به او نگفتی که چقدر دوستش داشتی؟

این سوال‌ها را می‌پرسم و سپس ازشان فرار می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم، سرم را محکم تکان می‌دهم تا حواسم پرت شود، و بغضم را قورت می‌دهم. اما هیچ فایده‌ای ندارد. سوال‌هایم شبیه به پلی لیستی که برایم فرستادی مدام و مدام تکرار می‌شوند.

تو نخستین کسی بودی که طعم تعلق داشتن را به من چشاند... و احساس تعلق کردن را.

من می‌دانم که هیچ کاری از هیچ‌کدام‌مان بر نمی‌آمد. ما فقط بچه‌هایی بودیم که در یک مهمانی خانوادگی همدیگر را دیده بودند و می‌خواستند تا ابد با هم بازی کنند، اما بزرگترها و اولویت دنیاهایشان دستمان را کشیدند و به زور ما را توی ماشین نشاندند، و اشک های ما، هیچ معنایی برایشان نداشت.

چند روز است که دارم گریه می‌کنم اما مادرم دست روی سرم نمی‌کشد و به من نمی‌گوید که گریه نکن، باز هم او را خواهی دید. دفعه‌ی بعدی بیشتر می‌مانیم، یا اینکه وقتی رسیدیم خانه شماره‌شان را میگیرم تا با او حرف بزنی.

من در این درد تنهایم.

من همیشه در دردهایم تنهایم.

من همیشه در درد هایم تنها بودم، به استثنای همین مدت کوتاهی که تو از دور پیشم نشسته بودی.

جای خالی‌ات، گرچه دور بود و دورتر می‌شود، تا ابد به من نزدیک است.

دلم برایت تنگ شده، دوستت دارم و فراموشت نخواهم کرد.


Riverside - River Down Below

پرواز کبک‌ها

تو آغازی بودی که می‌شناختمش؛
آغاز یک نسل، آغاز قلب‌های بامحبت.
تو کهن‌ترین کسی بودی که نمی‌توانست مهربان نباشد.

تو پیش از آنکه من آموختن را بیاموزم، شهره بودی به خوش‌قلبی.
و تو آنقدر مرا دوست‌داشتی که من نتوانستم هرگز بی‌مهری را دوست بدارم.

تو را با عطر میوه‌ها به یاد می‌آورم. با عطر سیب، با عطر سوغاتی‌هایی که با سماجت برایمان می‌فرستادی. با بوسه‌هایی که وقتی کودک بودم، با اصرار بر صورت لجبازی که تقلا می‌کرد از آن‌ها بگریزد می‌زدی.

تو را مانند یک درخت به یاد دارم؛ اما پیراهن بلند محبوب قهوه‌ای‌ات، و شال سبزی که به دور سرت می‌انداختی دلیلش نیستند.
تو را چون درختی به یاد دارم که هوا را تازه می‌کرد،
و زیر پایش سایه‌سار خنکی بود برای هرکسی که از نفس افتاده بود.
حیف که تبر عمر بر تنت زد.
بشکند دست عمر که تبر بر تنت زد.

یادم هست وقت‌هایی را که با قد کوتاهم، برای حرف زدن با تو، باید سرم را بالا می‌گرفتم.
حالا قد بلند شده‌ام، اما تو رفتی جایی که برای حرف زدن با تو باید دوباره سرم را همان‌قدر بالا بگیرم.

کاش می‌شد از آسمان دوباره برایم سیب بفرستی. لای همان بقچه‌های رنگارنگی که دیگر این زندگی خاکستری را تر نخواهند کرد.


به جایش روی لپ‌هایم تر است؛
هر بار که به یادت می‌آورم،
و تو به این زودی‌ها از یادم نخواهی رفت.


به یاد مادربزرگم، سید مامان 🖤

A Midsummer Night's Dream

چشمانم را که باز کردم دیدم توی یک خانه قدیمی و آشنا هستم. آشنا، اما خسته کننده. پتویم را کنار زدم و با پاهایی که بخاطر شلوار پوشیدن زیر پتو به گز گز افتاده بود به راه افتادم. کمی شتاب‌زده بودم، نه بخاطر اینکه از چیزی هیجان‌زده باشم، بلکه کاملا برعکس. قدم‌هایم را سریع‌تر و بلندتر برمی‌داشتم تا زودتر از آنجا خارج شوم.

رسیدم به راه‌پله و آن را پایین رفتم، اما انتهای راه‌پله به در یا اتاقی ختم نمیشد، بلکه آنجا یک پنجره بزرگ شیشه‌ای بود.

جلوی پنجره یک نرده‌بان تکیه داده بودند که مانع باز شدنش می‌شد. اگر می‌خواستم، می‌توانستم زور بزنم و راه را باز کنم، اما نردبان میفتاد روی اجاق گازی که رویش قیمه بار گذاشته بودند و همه جا کثیف میشد.

تق و تق در زدم و منتظر ماندم که کسی بیاید.

مادربزرگم آمد. در را باز کرد و با رویی خوش به من چیزی گفت که آن را به خاطر نمی‌آورم. همان لحظه که پنجره باز شد، گرمایی شدید به صورتم خورد. سرم را پایین گرفتم و دیدم به جای دیوار سمت راست آشپزخانه، یک کوره‌ی نان‌وایی با نهایت حرارت روشن است. پدربزرگم را دیدم که روبروی آن خم شده بود.

سرم را از خروجی بیرون آوردم و همانجا که بودم، بالا گرفتم.

نسیم خنک خوشایندی از سمت راست می‌آمد. حالا دیگر آنجا نایستاده بودم. اطرافم یک پلکان سیمانی بود و یک نرده چوبی، و انتهای پله‌ها به حیاطی دلگیر و خاکستری می‌رسید. مادرم پای پله ها ایستاده بود. دویدم. در آغوشش کشیدم و گفتم: «مامان، نمی‌دونی زندگی چقدر سخت و تنهاست.»

چیزی نگفت اما در آغوشم گرفت. گریه کردم.

لحظه‌ی بعد مادرم آنجا نبود. تنها ایستاده بودم و دایی ام از دور مرا تماشا می‌کرد و سیگار می‌کشید.

* * *

از خواب بیدار شدم و این خواب را به یاد آوردم. ذهنم را مشغول کرده بود پس مدام مرورش کردم. آنقدر که در حافظه‌ام خوب نقش بست. چشم‌هایم را مالیدم و دستم را از پایین تخت روانه کردم تا تلفنم را چنگ بزنم و بردارم. دستم توی راه بود که یادم آمد امروز اولین صبحیست که او را ندارم. انگشتانم خشک شدند و بازویم ایستاد. دستم را همان طور آویزان نگه داشتم. داشتم سعی می‌کردم از احساس کردن امتناع کنم. نمی‌خواستم هیچ حسی داشته باشم. هیچ حسی.

دوست داشتم مثل یک ماشین از جایم بلند بشوم و بنشینم پشت میز کارم. می‌خواستم تا جایی که لازم باشد مثل یک موجود مکانیکی زندگی کنم. گوشی را همانجا که بود رها کردم و رفتم پشت میز. صورتم را نشستم. نمی‌خواستم نگاهم به آینه بیفتد. نمی‌خواستم ناچار به تصدیق «وجود داشتن» باشم.

چند روزی بود که پرده ها را کامل کشیده بودم و تا وقتی که خورشید غروب کند در تاریکی کار می‌کردم و از این ماجرا حس خوشایندی داشتم. این کار باعث می‌شد احساس کنم او کنارم است، خب، چونکه یک بار به من گفته بود نور چشم‌هایش را می‌آزارد و دوست دارد که روزها پرده ها کشیده باشند... اما دیگر آن حس سرجایش نبود. فقدان نور فقدان او را تداعی می‌کرد، و فقدان یک احساس را.

پروژه ماشین بودنم خوب پیش نرفت و چنگال بغض آخرسر خرم را دودستی چسبید. نمی‌خواستم گریه کنم. شبیه جنگجوی شکست خورده‌ای که وقتی شمشیر روی گلویش است، تفی به صورت فاتح می‌اندازد، گویی که می‌خواستم این بازی کوچکِ بی‌اهمیتِ آخر را نبازم.

دست‌هایم را روی شقیقه‌هایم گذاشتم. رویایم را دوباره به یاد آوردم، با مرور کردن یک داستان، میشود ذهن را تا حدی منحرف کرد. اینطوری، دست کم می‌توانستم از زندگی کمی بیشتر فرار کنم.

رویا را از اول مرور کردم. از لحظه‌ای که بیدار شدم و پتو را کنار زدم، تا وقتی پله ها را پایین رفتم، مادربزرگ و پدربزرگم و تنور نانوایی، پلکان سیمانی و باد خنکی که می‌وزید. رسیدم به آنجای داستان که مادرم را بغل کردم و گریستم،
و گریستم.

Rat King

قصاوت عجیبی در من ریشه دوانده‌ست. کینه‌های بیشماری از همه‌ی کسانی که مرا در عشق ناکام گذاشتند در طی این سال‌ها روحم را جویده. من استواری خود را می‌ستایم اما دیگر دارم به این سرنوشت می‌بازم. انسان در این جهان تاریک نمی‌تواند برای نجات خودش کافی باشد. من دست‌هایم را به سمت خیلی‌ها دراز کردم اما کسی آنها را نگرفت.

وحشت‌زده نیستم. اگر هم سرانجام این پایانی باشد که نصیبم می‌شود، می‌دانم که خطاهایم اندک بودند و ظلمی که بر من رفت بارها بیش از آنچه بود که در حق دیگران روا داشتم.

من پاهایی قوی داشتم که مرا در قامت ابدیت استوار نگاه داشتند. حالا دیگر هرچه بشود، گذرا خواهد بود. من توانستم از مرگ هم ابدی‌تر باشم.

من عشق را زیستم، هرچند که عشق مرا نزیسته باشد. پایان نگاه خیره‌ی چشمان منتظرم به در را خشک شدن چشمانم رقم نزدند، این در بود که پوسید و در پی‌اش اندک اندک تمام شهر مدفون شد. من اما همچنان ایستاده بودم و به همانجا می‌نگریستم.

من تاب آوردم. من رنجی را تاب آوردم که شرورترین دوزخیان مستحق آنند. و شاید رنج، همان است که کسی را مستحق دوزخ می‌سازد. رنج، قلب را خالی می‌کند و قلب‌های خالی، انسان را بی‌رحم می‌دارند و از دل بی‌رحمی گناه می‌خیزد و این مسیر در انتها ترا به دوزخ می‌افکند.

پس شاید رستگاری در تاب نیاوردن است. شاید پیروزی در انتهای همان پلی بود که چند سال پیش برویش ایستاده بودم، و شاید آرامش، در سقوط.

اما نه. پاهای من پاهای پریدن نیستند. من در ابدیت استوارم، ولو که آن ابدیت دوزخ من باشد. من با تمام رنج‌هایم جاودانه‌ام.

11:40

تهش حتی قرار نیست کسی بگه «بخاطر چیزایی که بهت گذشته متاسفتم».

The breeze sits

Where do I take my weary soul

Now that it's heavy, and the chains have carved the flesh around my body to the bone

what is left for me? I won't even ascend to heavens when I die

Nor can I be planted like a seed, with a hope to grow

I have no place amongst the living,

nor among the dead.

I am the embodiment of Suffer. I am a subject to the wrath of fate.

I can never take a step, for the world will revolve around it and take me back where I was, again.

again and again.

I am the Upgraded Sisyphus. I am the successor to Prometheus.

I am God's toy, for him to measure the limits of his power of tourment.

Limitless it is, I say. Limitless it is. and I live every day to push it's borders, to display it's infinity.

to put a show there, for a circus without a watcher.

I'm a restless child, who goes to sleep every night, with the lulaby that says: "The assurity of death is certain, far from your reach, but certain. carry on child, until the day when this all ends."

A Realistic Romance

همه عادت دارند که معشوق‌شان را سهل‌انگار و بی‌خیال تصور کنند.

انگار که او فردیست خیال‌آسوده و بی‌درد که از صبح تا شب در رویایی خدشه‌ناپذیر می‌زید و از روی همین خوش‌خوشان و از سر مستی دست رد به سینه‌ی عاشق زده. عاشق فلک‌زده هم از بلندای قله‌ای پرت شده به انتهای دره و نه تنها دستش به او نمی‌رسد که استخوان‌هایش هم تماماً خرد شده اند.

قسمت دوم را البته حق دارند، آخر واقعاً هم همین طور است.

اما من عاشق واقع‌گرایی هستم.

می‌دانم که تو وقتی هر صبح چشمانت را باز می‌کنی، حواست را باید شش دنگ جمع مصائبی که از زمین و آسمان روانه‌ات می‌شوند داری. شبیه کسی که از میان خواب ناگاه به میانۀ بازار شلوغ و پلوغ اصلی شهر افتاده باشد.

من می‌دانم که هزاران مصیبتِ منشاء سردرد و کوفت و بگذار اصلا راحت باشیم، هزاران «بگایی» از یقه ات چنگ می‌زنند و از دامنت بالا می‌روند و سر و صورت و چشم‌هایت را چنگ می‌اندازند و ترا به این سو و آن سو می‌کشند؛

که تو باید با همه‌ی نفس‌هایت و با هر تپش قلبت یکی را نشانه روی تا بلکه از وزن آلامش بکاهی و به دیگری برسی؛ و می‌دانم که تو هر نیم‌شب، وقتی که با طاقتی سوخته برای آسودن از آن‌ها به گوشه‌ی رختخوابت می‌گریزی، آسودگی را میان هجمه‌هایت نمی‌یابی.

می‌دانم که تو در خواب بیداری و می‌دانم که تو در تقلا می‌رنجی. می‌دانم که به وقت تنهایی، چیزها ترا رها نمی‌کنند و می‌دانم که وقتی در مصاحبتی چیزی بیش از آنچه بر دوش داری را به دوش می‌کشی.

می‌دانم که دست‌های کوچکت اگر به ظاهر لطافت‌شان را نباخته باشند، مویرگ‌های زیر پوستت چه باری را با خود کشیده‌اند و سینه‌ات اگرچه برای فروکشیدن جرعه‌ای هوا به دست و پا زدن نیفتاده، لحظاتی که نمی‌توانستی نفس بکشی از خاطر شش‌هایت نرفته اند.

من می‌دانم که وقتی چراغ‌ها را خاموش کردی، در پسِ پایان روزی که دندان‌های زیبایت از پشت آن لبخند سحرآمیز تمام شب بر جهان تابیدند، دست‌هایت برای غلبه بر تاریکی خالی‌اند.

من می‌دانم که پیکره‌ی الهه‌گونت که رویای دست‌نیافتنی هرآنکس که به جهان زاده‌شده بوده و هست، برای پر کردن حفره‌های روح و قلبش هرروز می‌کاود و با جهان پیکار دارد. من همه‌ی این‌ها را درباره‌ات می‌دانم. همه‌ی این‌ها را.

تو اما چیزی از من می‌دانی؟

نمی‌دانم. اما گمان می‌کنم که نمی‌دانی که من، از خود تنها یک چیز می‌دانم. آنکه دیر زمانیست که تنها یک چیز می‌خواهم؛ و آن این است که در تازش و خروش سیل‌آسای زندگی نزدیک تو باشم. که دست‌های خالی‌ات، وقتِ نبرد با تاریکی، دستِ‌کم دست‌های مرا با خود داشته باشند. که بارهایی که پابند روحت شده و آلامی که آویزان از روانت اند را من بپایم و دور نگاه دارم، وقتی که چون یک فرشته آرمیده‌ای.

... که تمام هستی‌ام را حفره‌حفره کنی، تا حفره‌هایت از آن پر شوند.

من، عاشقی واقع‌گرا هستم، که تو را واقعاً دوست دارم.


Can't take my eyes off you - Boys Town Gang (again!)

پنجاه دقیقه‌ی مکتوب

همیشه این درگیری مرا آزار داده است که چطور تلاش برای بیان احساسات، مسائل و وجوهی از دنیای واقعی ما در متن، ما را به قلمرویی پست‌مدرن می‌اندازد.

مثلا اگر از مفاهیمی همچون تیغ و آینه و درشکه و مزرعه و چیزهایی از این دست حرف بزنی همه‌چیز سر جای خودش خواهد ماند، اما همین که بخواهی از یک اتومبیل به عنوان رکنی از ارکان تشبیه استفاده کنی ناگاه تمام نوشته‌ات را در فرمی پست‌مدرن فرو برده‌ای.

البته باید اقرار کنم که تابحال جز در حین نوشتن -همان موقع که به مانع بخصوصی بر می‌خورم- روی این مسئله تمرکز نکرده‌ بوده‌ام، اما امروز، هنگامی که سنگینی بدنم را در حین دویدن تحمل می‌کردم و فاعلانه «اراده‌ می‌ورزیدم» تا خستگی را پس بزنم، به این فکر کردم که نمی‌شود تا ابد از این وجه جهان در نوشته‌هایم گریزان باشم.
دوست داشتم همان لحظه، همان‌جا، بدون اینکه تغییر حالت بدهم شروع کنم به نوشتن. اما خب، جهان گاه بزرگتر از اراده‌ی ماست و حدودی که بر ما تحمیل می‌کند بعضاً قابل سرپیچی نیستند. پس، سعی کردم که به خاطر بسپارمشان. همه‌شان را، همۀ احساسات، افکار، و احساسات-افکاری را که در آن حین به تجربه در می‌آیند و فقط در همان حین.

پیش از هرچیز، در آنجا مُرافه بود. مرافه‌ای درونی بر سر آن میل ذاتی انسانی جسماً تنبل مثل من، به سکون و نایستادن روی تردمیل و آنچه تصمیم گرفته بودم انجام دهم. اما آن نزاع را می‌شود به راحتی با عقل مهار کرد و به آن تن داد، و در چشم بر هم زدنی خود را در حال حرکت می‌یابم.

برای دقایقی، همه‌چیز معمولیست. مثل هر حالت دیگری که در طول روز به تو دست می‌دهد. مثل وقتی که روبروی اجاق گاز ایستادی و چیزی را در تابه هم می‌زنی. مثل وقتی که لباس‌های چرک را داخل ماشین میندازی. مثل وقتی که منتظری تا آسانسور به طبقه‌ات برسد. اما دقایقی بعد، کم‌کم همه‌چیز برایم متفاوت می‌شود. سرعت حرکت بالا رفته و خستگی آرام آرام چیره می‌شود. خودت هم نمی‌دانی کِی و چطور. مثل غباری که آرام می‌نشیند روی طاقچه و سقف کمدها. از قضاء، خستگی برای من خیلی شبیه غبارآلوده بودن است، یا شاید هم غبارآلود بودن چیزی مرا یاد احساس خستگی می‌اندازد. متاسفانه از این دلالت دوری راهی به بیرون ندارم. یا شمای خواننده آن را درک می‌کنی یا مشکل خودت است. اما بهرحال، لحظه‌ای آنجا نیست و لحظه‌ی دیگری هست. اینجاست که برایم ادامه دادن مرگ‌آور می‌شود. شاید عجیب باشد شنیدن همچین تشبیهی. شاید به اغراق کودکانه و ناپخته‌ای شبیه باشد. مرگ‌آور؟ آخر چرا؟ مگر تو یک شاهزاده بوده‌ای که در تمام عمرش لای پر قو آرمیده؟ چه وجه مرگ‌آوری می‌تواند قوتاً در ورزش کردن وجود داشته باشد؟

خب، نمی‌دانم. باور کنید که نمی‌دانم. اما مسئله این است که در آن لحظه، پرسش از چرایی این کار چنان تمام ذهنم را در چنگال خود می‌فشارد که اگر بنا بود آن را به تصویر بکشم، شبیه این بود که در صفحه‌ی تلویزیون، از یک اتاق نسبتاً تاریک، آبی و سرد، تصویری جلوی چشمانت باشد که مدام می‌لرزد، از سقف آجرها یکی‌یکی فرو بریزند، نور قرمز از اطراف بتابد و صدای آژیر کر کننده‌ای شنیده شود، درحالیکه متن «خب آخر چرا؟ تمامش کن خب!» وسط تصویر چمشک می‌زند و بزرگ و کوچک می‌شود.

آن لحظه تمام غرائز حیاتی دست در دست هم می‌دهند و از من می‌خواهند که به آن وضعیت خاتمه دهم. فشردن دکمه‌ی توقف روی دستگاه برایم حسی شبیه سر کشیدن یک لیوان آب خنک دارد هنگامی که خدا می‌داند چند وقت است آب نخورده‌ای و از گرما هلاک می‌شوی.

در واقع، غیرمنصفانه‌است اگر به خواننده‌ام نگویم که وقتی بچه بودم، پدرم مرا با زور و تهدید به باشگاه می‌فرستاد. تقریباً از هشت سالگی تا شانزده، هفده سالگی که هنوز می‌توانست به من زور بگوید. اما اینکه چطور چنان چیزی به چنین حسی، این‌قدر اغراق‌شده و ناجور تبدیل شده، من هم در جریان نیستم.

بهرحال، توی آن وضعیت بودم اما تازه ده، دوازده دقیقه از شروع تمرین گذشته بود و من بنا نداشتم تسلیم شوم.

باید سریع گریزی پیدا می‌کردم. ولو گریزی که چند ثانیه‌ای بیشتر نپاید، تا بتوان در همان چند ثانیه، گریز دیگری یافت. قهرمانانم را به خاطر آوردم. آن‌هایی که در هر شرایط دیگری، اندیشیدن به‌شان موهای تنم را می‌تواند سیخ کند و برقی از انرژی و شعف را از سر تا سینه‌ام بدواند. ولی در آن شرایط، فایده‌ای نداشت. آن پُل نیم‌ساخته، به آن طرف دره نمی‌رسید و مرا به هیچ مقصدی نمی‌رساند. اما می‌دانید؟ این نوشته قرار نیست تا آخرش توصیف یک رنج باشد، چون سرآخر نجات پیدا کردم.

درواقع، تمام این چند ماه که پرهیز غذایی و فعالیت جسمانی را به راه انداختم و مهم‌تر از آن، متوقف نشدم و دنده عقب نیامدم، همین اتفاق افتاد. هربار که سنگینی تمام تنم روی کف پایم جمع می‌شود و سیلی می‌زند به زمین، هر بار که آن درد تا زانو و بالاتر از آن می‌خزد و راه می‌گشاید، همان موقع که جایی زیر استخوان‌های قفسۀ سینه‌ام، هوا فشرده می‌شود و انگار با موشت می‌کوبد به دیواره‌های شُش‌هایم، تصویر گل‌برگ‌های زردرنگ آفتاب‌گردان بود که مثل یک نگهبان به دور تن و ذهنم می‌پیچد در هجوم آن سرمای ملال‌آور تاریک، مرا گرم و آسوده و روشن نگه می‌دارد.

در واقع در این روزها... آن قدم‌های گران و پرزحمت را من بر نمی‌دارم، اشتیاق در آغوش کشیدن دوبارۀ‌ات، و بگذار رک باشم، آرزوی بوسیدن لب‌هایت است که برایم برمی‌داردشان.


Something's gotta give - Frank Sinatra

آنخ

این ساعتِ دیر، پس از یک روز پرکار، در انگشتانم جانی نمانده بود برای نوشتن چیزی. اما بغض، شبیه پاسبانی که یقه‌ی متهم را گرفته و به زور می‌چپاندش توی ماشین پلیس، آن‌ها را یکی یکی هل می‌دهد و می‌کوبد روی دکمه‌ها. یا شاید، بیشتر شبیه مامور ناظر شلاق بدستی که حین ساخت اهرام مصر، برده‌ها را شلاق می‌زد تا خشت‌های بزرگ را روی سکوها بکشند و بالا ببرند؛ از این جهت که چیزی دارد این وسط ساخته می‌شود.

چیست اصلا این بغض مسخره؟ هم شبیه تشنگیست، هم شبیه بی‌هوایی، هم شبیه... چه می‌دانم! شاید درد. انگار هرآنچه برای حیات نیازداری را از دم‌دستت برداشته‌اند.

بله. باز هم تویی. باز هم تو. تویی که مثل هر شبِ دیگر از چشم‌هایم پایین نمی‌آیی و توی همان گلو گیر می‌کنی.


A Lady of a certain age - the devine comedy

غنچه‌ی زرد

ذهن هرکس امشب درگیر چیزی است. خیلی‌ها به این فکر می‌کنند که سرنوشت این وضع به کجا می‌رسد. خیلی‌ها هیجان‌زده‌اند. من هم بایستی باشم. اما نمی‌دانم. نمی‌دانم چرا دوباره از حرف‌های تکراری پر شده‌ام. از آن احساس تکراری، هم.

تنها و تنها یک چیز از سرم میگذرد: نام قشنگ تو.

کهنه نمی‌شوی مهربان.

دستانم به موهایت نمی‌رسند برای نوازشی کوتاه. عطرشان نمی‌رسد به مشام خشکیده‌ام. دستانم به هیچ چیز نمی‌رسند. جانم سر می‌رود از اینکه ندارمت.

تنها نشسته‌ام و به یادت می‌آورم، دوباره و دوباره. انگار جهان دارد کوچک می‌شود، کوچک‌تر و کوچک‌تر تا همه چیز در اسم تو خلاصه شود، و سپس چیزی جز آن نباشد. گویا در ابتدا هم تنها کلمه بود.


Honey - Bobby goldsboro

تابوت کاغذی

کمتر از پنج سالم بود.

خاطره‌ی آن روز، یکی از محوترین خاطرات تمام زندگی من است، اما مرتب به یادم آورده می‌شود. تا آن‌جا که یادم است، توی حیاط خانه‌مان بازی می‌کردم. چیز زیادی از آن خانه یادم نمی‌آید، جز اینکه حیاطی داشت با گل‌های صورتی و سرخ و یک درخت بزرگ.

یک قسمت از حیاط، توری فلزی داشت. یادم نیست چرا، اما داشت. یک گنجشک کوچک توی یکی از شبکه‌های توری گیر افتاده بود. 

گنجشک را گرفتم توی دستم، خواستم ببرم توی قفس، پیش قناری که داشتیم، با هم دوست شوند. توی راه احساس کردم نا-راحت است. خواستم با دست دیگرم بگیرمش، اما پر زد و رفت.

کمی ناراحت شدم اما گریه نکردم. آمدم پیش مادرم. ماجرا را گفتم، اما واکنشی مصنوعی برای داستانم داشت. من این چیزها را می‌فهمیدم، اما ظاهرا بزرگ‌ترها خیال می‌کنند که بچه‌ها نمی‌فهمند.چیز بیشتر از آن روز در خاطرم نیست.

 

من همیشه پرندگان را دوست داشته ام. گنجشک‌ها را هم. 

چند روز پیش وقتی که داشتم میرفتم تا ع را برای اولین بار ببینم، گم شدم. گم شدنم همان و پیدا کردن یک گنجشک کوچولوی تشنه و بی‌دفاع روی زمین همان. برش داشتم. رفتم پیش ع. سلام کردم و نشانش دادم. گفتم باید اول دنبال آب بگردم. ع برایش آب ریخت. خورد. سرحال شد. یک لیوان در دار از کیوسک‌برگر گرفتیم و پرنده‌ی کوچک را توی آن گذاشتیم. درش هم جای مخصوص عبور نی داشت، سوراخی مناسب برای انتقال هوا.

 

آوردمش خانه. نمی‌توانست پرواز کند. تصمیم گرفتم آنقدر نگهش دارم تا بتواند برود. هربار به او غذا می‌دادم، به روزی فکر می‌کردم که باید رهایش کنم. احساسی در من می‌خواست که او را همینجا توی قفس نگه دارد و پیشم بماند، ولی قاطعانه تصمیم گرفتم که با این احساس مقابله کنم. پس برای تسلی خودم، تصور می‌کردم که وقتی برود، روزها گاهی بر می‌گردد، می‌نشیند کنار گل‌هایم توی‌ تراس. 

شب‌های قبل به او آب شلیل دادم و امروز صبح، آب طالبی. رفتم به کارهایم برسم، وقتی برگشتم، نیمه‌جان افتاده بود...

حاضرم قسم بخورم که در پنج-شش سال اخیر، هربار بلایی سرم آمده پنجشنبه یا جمعه بوده است. همیشه و همواره، درگیر تعطیلی هر مرکزی. با یک دست شماره‌های دامپزشکی را سرچ می‌کردم و با دست دیگر یک نی پلاستیکی را جلوی منقار کوچکش گرفته بودم و آهسته برایش دم و بازدم می‌ساختم. کمی زیر گلویش را ماساژ دادم. آب تیره‌ای از دهانش بیرون زد. با یک دستمال کاغذی دور دهانش را پاک کردم. حدس زده بودم که آب پریده توی گلویش و خفه شده است.

دامپزشکی‌ها را یکی یکی می‌گرفتم و یا پاسخ نمی‌دادند، یا رد تماس می‌کردند و یا می‌گفتند که دکتر رفته است، شنبه بیایید.

بلاخره یک جا گوشی را برداشت و گفتند که هستند. دختر کوچک را لای یک حوله تمیز گذاشتم، یک موتور گرفتم و نی را برداشتم تا توی راه بازهم به خیال خودم به او نفس مصنوعی بدهم.

راه افتادیم. تمام مدت زیر گلوی ظریفش را آرام نوازش می‌کردم تا شاید کمکش کند. پله‌ها را بالا رفتم. دکتر را صدا زدند. آمد. گوشی‌اش را آورد... 

زنده نمانده بود. می‌شنوی؟ زنده نمانده بود.

همه‌اش بخاطر اینکه به عقلم نرسیده بود نحوه غذا دادن صحیح به بچه گنجشک را به فارسی سرچ کنم. برای اینکه ساده‌انگار بودم و خیال کردم با سرنگ هم می‌شود بهش غذا داد. 

حالم خراب بود اما بغضی توی گلویم نداشتم. مسیر را برگشتم. همین که پایم را توی خانه گذاشتم، انگار گالن گالن اسید توی حلقم ریختند. بغضی که تا آن لحظه وجود نداشت ترکید و هنوز هم اشک‌هایم بند نمی‌آیند.

چشمانش را بسته بود. دیگر این ور و آن ور نمی‌پرید. دیگر از سقفش صدای ورجه وورجه‌هایش بلند نمی‌شود.

گریه کردم. بسیار گریه کردم. حای نتوانستم برایش یک جعبه‌ی خوب پیدا کنم. یکی از جعبه‌ها را پشت و رو کردم و تویش را در از پنبه کردم. بدن کوچکش را آرام گذاشتم بین پنبه‌ها، اما نمی‌دانم حالا با آن چه کار کنم. چقدر بد اقبالیم ما، آن چنان از طبیعت دور افتادیم که هیچ‌کجا حتی یک وجب خاک نداریم تا چیزی را در آن دفن کنیم. 

چه کارش بکنم؟ بگذارمش توی سطل؟ مگر جای آن دختر بامزه پیش زباله‌هاست؟ بسوزانمش؟ مگر من جگر این کارها را دارم؟

چه کار کنم جز آنکه بگذارمش روبرویم، نگاهش کنم و برای نفس کشیدن تقلا کنم؟

اگر تکه خاکی داشتم چه؟ باید چه می‌گفتم زمانی که به خاکش می‌سپردم؟ مرا ببخش؟ آرام بخواب؟ چه باید بگویم که این درد دست از به جنون انداختن من بکشد؟

نمی‌دانم. دیگر نمی‌دانم چه بنویسم. کاش روحش این حوالی پرواز کند. کاش شرم را در نگاهم ببیند، و کاش روزی تقاسش را بدهم. 

در آرامش باش ای دختر بازیگوش. در آرامش باش. من یک زندگی به تو بدهکارم، و من این را تا ابد فراموش نخواهم کرد.

 

پرنده‌ در آسمان آرام

چند روز پیش در پشت بام یک کبوتر مُرده دیدم.

رفته بودم تا به گلدان‌های ریحان و فلفل و گوجه فرنگی و غیره که آن بالا کاشته بودم آب بدهم، توری را کنار زدم و تنها وقتی متوجه او شدم که روی زمین نشسته بودم و صورتم را به برگ‌ها نزدیک کرده بودم. طفلکی آمده بود و درست پشت گلدان آرام گرفته بود، انگار که از چیزی قایم شده باشد. برایم خیلی عجیب بود که چطور از توری رد شده. از چه فرار کرده بود و آن طور آن پشت کز کرده بود؟ شاید از تنهایی، شاید از مرگ، این‌ها چیزی بود که در لحظه به آن‌ها فکر می‌کردم.

بلافاصله از جا پریدم و بخت‌برگشته را فحش دادم. فحش دادم و فحش دادم و فحش دادم. دلم برایش می‌سوخت، خیلی هم زیبا و مهربان به نظر می‌رسید. تماماً سپید، و آن گاه رگه‌هایی از آبی روی بال‌هایش. فحشش می‌دادم چون دلش را نداشتم که به او دست بزنم. که بلندش کنم از جایش و گیرم که کردم، بعدش چه؟

بیندازمش توی کیسه زباله؟ آخر مگر جای آن طفلک آنجاست؟ کنار آشغال‌های کثیف و بوگندو؟ اصلا چرا باید کبوترها یک جایی بمیرند که ما آن را ببینیم؟ اصلا چرا این عوضی پا شده بود آمده بود کنار گلدان‌های من؟ - چون نمی‌توانست از بالا آن جا افتاده باشد. من آن محیط را تماما تور گرفته ام. لعنتی آمده، تور را طوری کنار زده، خودش را رد کرده، رسانده به پشت گلدان، سرش را گذاشته روی زمین و همانجا تمام کرده.

زل زدم به پرهایش. پرسیدم: آمدی اینجا که جگر من را کباب کنی؟ این همه سختی به خود دادی تا پیش از آنکه دستت از دنیا کوتاه شود، حال مرا بگیری؟

به آسمان نگاه کردم. هیچ ابری آن بالا نبود. صافِ صاف. انگار این کبوتر ابری بود که می‌بایست توی آسمان باشد، اما حالا اینجاست، و من چه هستم؟ نمی‌دانم. نه افکارم مثل خورشید روشنند و نه توی دلم دیگر بادی می‌وزد. من بیابانی بی‌حیات هستم. نکند مرگ تو هم تقصیر من است؟

نمی‌دانم.

اوقاتم تلخ شد و همه چیز را همانطور رها کردم و آمدم پایین. به یاد یک پرنده‌ی دیگر افتادم. پرنده‌ای که زمانی دوست عزیز و مهربانم بود، اما او هم یک روز همان طور تلپی از آسمان افتاد و پرندگی‌اش را برای همیشه کنار گذاشت. شد عقرب، مار زنگی، شد گرگ بیابان. چنگ انداخت و قلبم را خراشید.

اوقاتم تلخ شد و همه چیز را همانطور رها کردم و آمدم پایین. گفتم شاید چند روزی حواسش سر جایش نیست. بگذار بگذرد، سر و کله اش پیدا می‌شود.

پیدا هم شد، ولی وقتی جای چنگال‌ها را نشانش دادم گفت «چیزی ندارم که بگویم.».

چیزی نداشت. چیزی برای گفتن نداشت. چیزی برای دوستی، چیزی برای هم‌دلی نداشت. دلش را یک دل‌ربای دل‌آزار دزدیده بود. رنگ سیاه کشیده بود روی همه چیزش انگار. شاید هم تقصیر کسی نبوده. شاید چیزی نداشت چون می‌ترسید داشته باشد. می‌ترسید پاهایش را بگذارد یک جا و سنگر بگیرد. شاید چون عادت کرده بود که از آن بالا همه چیز را تماشا کند، بی‌آنکه لازم بداند کاری انجام دهد.

 

سرم را آوردم بالا و به ساعت نگاه کردم. نگاه کردن به ساعت همیشه مرا از هپروت بیرون می‌آورد و می‌فرستد پی امور واقعی‌تر. یادم افتاد که پرنده و گل‌ها را همان‌طور رها کردم، بی‌آنکه لازم دانسته باشم کاری انجام دهم، و این خوب نبود.

لباس‌هایم را دوباره پوشیدم و پله‌ها را بالا رفتم تا پشت بام. پارویی که مخصوص برف‌روبی بود را به دست گرفتم. رفتم و آن تکه برف زیبا و بیچاره را برداشتم، انداختم روی پشت‌بام همسایه. نگاهش نکردم. زیر لب گفتم: «همین یک کار از من بر می‌آمد. چال کردن پرنده‌ها کار من نیست. سرنوشتت باشد دست یک کس دیگر، من زورش را ندارم.» و همانجا روی زمین نشستم.

آفتاب مستقیم می‌خورد توی صورتم. چیزی به ذهنم نمی‌رسید. زمان آنجا حسابی ایستاده بود. نمی‌دانم چند دقیقه آنجا نشستم. نمی‌توانستم، نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. نمی‌توانستم هیچ کاری بکنم.
آنجا آنقدر ماندم تا به یاد آوردم که: این گل‌ها هنوز تشنه‌اند و آب می‌خواهند، و من باید... کاری که از دستم بر می‌آمد را انجام می‌دادم.

 

بی‌آنکه به ساعت نگاه کنم، روی پاهایم ایستادم. وظیفه، خودش ساعت است.

Return the sun

این قرچ و قروچ‌ها و صداهای خرد شدن از استخوان‌هایم نمی‌آیند. آن‌ها محکم‌تر از این حرف‌ها هستند که ترک بخورند.

منبع صدا قلب و احساساتم نیز نیست، آن‌جا اگر صدایی داشته باشد، صدایش نوای ساحل دریا و مرغ‌های دریایی‌ست.

از ذهنم... خیلی بعید می‌دانم؛ اما گمان کنم نزدیک شده باشیم.

هان! پیدایش کردم. ببین چطور یواشکی آن پشت داشتند پودر می‌شدند. کلمات! کلمات را می‌گویم. کلماتی که دیوارها و بطن افکارم، آن‌ها را چنان می‌فشارند که حالا وقتی به ویرانه‌شان نگاه می‌کنم، نمی‌توانم تشخیص دهم‌شان. چرا؟ چون حالا اینجا از همیشه تنهاتر است، و من با کلمات... کار دیگری نمی‌توانم بکنم.

آن روز که دیدمت، آه، آن بعد از ظهر قشنگ و آفتابی، که انگار خورشید تمام شب می‌درخشید، آن روز هم کلمات توی ذهنم، درست مثل همین چند جمله، بهم ریختند و از ریخت افتادند. من تا به آن روز، هیچ وقت کسی را ندیده بودم که تا آن اندازه شبیه گل باشد. گلی مشتاق و پرنور، گلی به رنگ زرد.

شب، همین که پایم را توی خانه گذاشتم، گلدانی آوردم و تویش بذر آفتابگردان کاشتم. گل‌های زرد و قشنگش انگار همان لحظه درآمده بودند و می‌تابیدند روی قلبم. شاید بخاطر همان است که از خاطره آن روز، به یاد می‌آوردم که خورشید تا خود صبح توی آسمان بود و می‌درخشید.

صورتت را به یاد دارم. با تمام جزئیاتش. صورتت را آن‌طور به یاد دارم که حالا اگر کسی چشمانم را کور کند، مرا بکشد، در گوری عمیق بچپاند و تا قیامت صبر کند، وقتی استخوان‌های پوسیده‌ام دوباره جان گرفتند، می‌توانم قلمی به دست گیرم و تو  را از نو بکشم. چنان ترا بکشم که آن روز، دوتا از تو در پیشگاه محشر حاضر شوید.

اما چه سود؟ حالا پشت کرده‌ای. چشمانت دیگر توی آن قاب نیستند. پشت کرده‌ای و من تنها آسمان تیره‌ی موهایت را می‌بینم. من جا مانده‌ام در اینجا و تو آن جلوتر، پشت به من، میروی تا شنا کنی توی زندگی، پرواز کنی بر فراز سال‌ها.

من اما اینجا تنهایم. بغضی که توی گلویم راهش ندادم، حالا رفته و توی چشمانم کنار اشک‌ها نشسته است؛ و آن وقت که نگاهم به آفتابگردان‌های بالای پشت‌بام افتاد، چنان چشمانم را فشرد که نتوانستم بیش از چند لحظه تماشایشان کنم. مثل تو. درست عین تو که زود رفتی. آفتاب گردان لعنتی، تو حتی سر راه یک سیلی هم به صورتم نزدی. یک چیزی نگذاشتی کف دستم که حالا وقتی از درد به خود می‌پیچم، بابتش بهت فحش بدهم و تصور کنم تو هم مثل خیلی‌ها یک آدم بدجنس و ناجور بودی. تو آمدی، مهربان و زیبا، وزیدی اینجا و آن‌جا، و سپس بارت را برداشتی و رفتی آن دور دورها، همان جا که دستم به تو نمی‌رسد.

من مانده ام. من نتوانستم پا شوم و بروم کمی آن طرف‌تر بنشینم. من درست همانجا که خوردم زمین نشسته‌ام، با لباس‌های گلی، با سر و صورت خاکی. استخوان‌های بی‌خاصیتم ترک نخوردند اما مرا سر پا هم نمی‌توانند نگه دارند. توی دلم... شب شده است. مرغ‌های دریایی خوابیده‌اند و دریا هم موج ندارد، چون باد و خورشید از این حوالی سفر کرده اند.

دوستم، ای دوستم! دوست قشنگ و طلایی من. من آدم برفی هستم. من توی شب و بدون آفتاب زنده می‌مانم؛ اما اینجا بدون تو چنان دلم می‌گیرد که می‌پوسم. این طور شاید من بشوم اولین آدم برفی جهان که آب نشد، بلکه پژمرد.

Pleasant

بجز احساس گناه، احساسات دیگری نیز در این لحظه وجودم را پر و خالی می‌کنند. احساسات کهنه و پوسیده، احساسات نوظهور و ناشناخته، همه جور احساس. اما فقط دربارهٔ یکی‌شان دوست دارم چیزی بنویسم، باقی را... بعدا یک جایی چال می‌کنم.

دلم برای نون تنگ شده است. با ننوشتن از او، در حق خودم جفا کردم. نون شیرین بود. خیلی زیاد. احساس می‌کردم توی سرش دارد طوفان می‌وزد و دوست داشتم همچون کاهنی، در ذهنش معبدی بسازم و گاه که همه‌چیز آرام می‌گیرد، توی چشمانش نگاه کنم.

مطمئنم که اگر کسی بتواند در آن لحظات به چشمانش خیره شود، صدای مرغ‌های دریایی و خروش دریا را خواهد شنید. 

افسوس که من نتوانستم. خوب، از قرار معلوم این سرنوشت حالا حالاها دست از سرم بر نخواهد داشت، و وقتی به این فکر می‌کنم، به همین... بی‌کرانگی رنجی که بر دوش دارم، دیگر نمی‌دانم چرا چیزی می‌نویسم.

این کشاکش مرا خواهد بلعید، و من بر خلاف قطره‌ای که از چشمم می‌چکد، راهی به بیرون نخواهم داشت.

Oh I hate responsibility!

من نمی‌دانم این زندگی تا به کی قرار است روی همین ضرب‌آهنگ به پیش رود. تصور کن کتابی را می‌بندی و سپس صفحات آن از پشت جلد دیده می‌شوند. آن را به کمد می‌گذاری و لحظه‌ی بعد دوباره روی میز کارت سبز می‌شود. از اتاق بیرون می‌روی و باز می‌بینی طوری خودش را دم دستت رسانده است. تسلیم می‌شوی و به سراغش می‌روی تا آن را بخوانی، اما تا به او دست می‌زنی فرار می‌کند. چه مرگت است؟ یا بیا و بگذار بخوانمت، یا برو توی طاقچه و بگذار تا ابد رویت را غبار بگیرد.

آخرین باری که دوستش داشتم

همه‌چیز از آنجا شروع شد که آن روز در سبزی‌فروشی، چشمم به یک بسته شنبلیله خشک افتاد. خودم هم نمی‌دانم چه شد که آن را خریدم، علی‌الخصوص که زیر نور مستقیم و تند آفتاب، پشت سر زنان پرحرف و وقت‌تلف‌کن خانه‌دار توی صف ایستاده بودم و اسنپ آن طرف خیابان منتظرم بود، درحالیکه راننده‌اش کمی کلافه به نظر می‌رسید.

همان روز بعد از ظهر، وقتی داشتم برای خودم تن ماهی آماده می‌کردم، کمی از آن شنبلیله توی برنج ریختم. وقتی داشت دم می‌کشید، عطرش بلند شد. بوی قورمه سبزی می‌آمد، و من تازه متوجه شدم که «بوی قورمه سبزی» درواقع «بوی شنبلیله» است. همین کافی بود که به یاد او بیفتم و قلبم فشرده و مچاله شود.

 

چند روز بعد، وقتی رفته بودم تا دنبال کسی که دو حرف اول اسمش شبیه او بود بگردم، هوش مصنوعی تلگرام پروفایل او را آورد بالا. متوجه شدم که دوباره، بدون اینکه هیچ کاری کرده باشم، مرا بلاک کرده است. تمام آنچه که طی این پنج ماه، جمع کرده و چپانده بودم یک گوشه پشت کمد، بیرون زد و پاشید همه‌جای اتاق.

حالا من مانده بودم میان آن همه بهم‌ریختگی، آن همه بی سر و سامانی. به او پیام دادم و طلبکارانه پرسیدم که چرا این طوری می‌کند؟ دوست داشتم بپرسم چه مرگش هست، اما انگار اجازه نداشتم که این پرده‌ی احترام را کنار بزنم. چند دقیقه‌ای حرف زدیم، و در این دقایق، اتفاق خوبی برایم افتاد. من به این پی بردم که واقعا درباره‌ی او چه فکر می‌کنم. من فکر می‌کنم که او کسی است که ازش بر می‌آید یک هیولای تمام عیار باشد. یک انسان بی‌مسئولیت و بی‌احساس. کسی که از قضا تصوری که از خودش دارد برعکس این است. او احتمالا فکر می‌کند خیلی آدم خوبی است و نیمی از بار گوگولی بودن جهان را به دوش می‌کشد؛ درحالیکه با نادانی و خودخواهی‌اش، کاری جز کریه‌تر کردن چهره‌ی این دنیا انجام نمی‌دهد. من حالا می‌دانم که از او متنفر هستم. تنها یک آرزو برای او دارم: اینکه هرگز نتواند زندگی شیرینی داشته باشد. در افسانه‌ها، این تنها زنان و کودکان بی‌پناه هستند که می‌توانند با نفرینشان چیزی ابدی را مستقر کنند، اما شاید من هم بتوانم. شاید من هم بتوانم با این آرزو تلخی ابدی را به سرنوشت او گره بزنم. این چیزیست که از صمیم قلب می‌خواهم.

Without you

I always thought I wasn't Normal. Yet I grew up, and I changed my mind a thousand - ney, a milion times, and in the end, I still believe that I'm not Like others. Others can Live without you, I can not.

تمام روز

می‌دانی که انتظارت را می‌کشم؟

آخر خودم نمی‌دانم. در طول روز، وقتی مشغول کارهایم باشم، وقتی دارم تفریح می‌کنم، یا وقتی با دیگران حرف می‌زنم. این لحظه‌ها، هیچ نمی‌دانم. اما وقتی که می‌خواهم به خواب بروم... آن وقت که دیگر به انتهای کوچه بن‌بست می‌رسم، وقتی که می‌دانم از این دیوار راست دیگر نمی‌شود بالارفت، بر می‌گردم و نگاهت می‌کنم، آن وقت‌ها... خوب می‌دانم که انتظارت را می‌کشیده‌ام؛ تمام روز. نامت را صدا می‌زنم و چشمانم را می‌بندم، اما توی خواب‌هایم هم مثل جهان واقعی بی‌رحمی؛ به سراغم نمی‌آیی.

ماتئو

و او قدم آخرش را بر بلندای کوه، بلند و با صلابت برداشت، پس قله ایستاد و گفت: «هر کسی مستحق مغفرت و آمرزش است...» و آن‌گاه که رویش را به سوی ماتئو چرخاند، ادامه داد: «...اما فقط یک بار.»

پرَتُوان نور با شادی از لای ابر ها می‌جستند و به اطراف آن‌ها می‌تابیدند، و ابر های عبوس کش می‌آمدند تا جلوی بازیگوشی آن‌ها را در برابر مقام معظم پیشوا بگیرند. باد، سعی می‌کرد تا خودش را کنترل کند و با خروش ثابتی طوافش را گرداگرد آن قله‌ی مقدس به جا آورَد. ماتئو سرش را پایین انداخته بود. می‌خواست در چشمان پیامبر نگاه کند، تا از آن نگاه راهنمایی بجوید. اما حتی اگر گردنش توان حرکت دادن به سرش را می‌داشت - سری که اکنون باری به بزرگی جهان را به دوش می‌کشید- خیره شدن در چشمان رسول کاری دشوارتر از تماشای آفتاب سوزان تابستان می‌بود، و چه بسا خداوند خود توان این دو را به او عطا می‌کرد، چشمان خردمند منجی چیزی را به او گوشزد نمی‌نمود، اگر که اراده‌اش بر این نبود.

زمان سخت می‌گذشت. شبیه نوک شمشیری که بر کمر کسی ثابت شده، و او را به جلو می‌راند، به ماتئو نجوا می‌کرد که زمانِ حقیقت فرا رسیده؛ و با آنکه خرد او از عبور از لحظه و ادراک آتیه کاملا ناتوان بود، این دم‌ هیچ شباهتی به ابدیت نداشت. او آماده بود که بترسد؛ چه بسا حتی در انتظار ترس نشسته بود، لیکن در این فضا، ترس نیز ممکن نمی‌نمود.

ماتئو در حالتی غریب قرار داشت. حالتی که او را گشوده می‌کرد؛ و پذیرا.

ماتئو سکوت کرده بود. هم در جهان و هم در ذهنش، جهان و ذهنی که حالا بیش از همیشه یکی شده بودند. ماتئو بیشتر از هرچیز، یگانگی را احساس می‌کرد، و وجود خویش، مفهومی تامتعین بود از جنس مانع. مانعی که دربرابر این یگانگی قرار می‌گرفت. او فوراً مشکل را فهمید: او می‌بایست همین مانع را می‌شکافت و از آن عبور می‌کرد. او بیشتر از آمرزش، به همین احتیاج داشت، و چه بسا این همان مغفرت می‌بود؛ قدم گذاشتن در راه روشنایی.

ماتئو تصمیمش را گرفت. او می‌بایست لحظه‌ی درخشانی که در پیوند با ابدیتش بود را اکنون می‌ساخت. ماتئو روی پاهایش ایستاد. چشمان بازش را گشود، و او قدمی بر بلندای کوه، بلند و با صلابت برداشت. او پا به پای فرستاده ایستاده بود. درحالیکه صدایش در بهشت نیز شنیده می‌شد، نجوا کرد:

«من آمرزیده شدم، یک بار، اما برای همیشه.»

وقتی او مراقب من نیست

هرچه بیشتر دلتنگ او می‌شوم، بیشتر نیاز به مهربانی پیدا می‌کنم.

به مهربانی، به دوست داشتن، به بهار، به شکفتن، و به چیزهای زیبای دیگری که شبیه اویند. لیکن، هرچه بیشتر به این‌ها نیاز پیدا می‌کنم، سرکوب کردن‌شان ضروری‌تر می‌شود. بغض، دوست نداشتن، یخبندان و پژمردن... این‌ها چیزهایی می‌شوند که از من محافظت می‌کنند. این‌ها چیزهایی می‌شوند که مراقب من‌اند.

Friends on the other side

تقریبا از زمانی که مرگ را در آغوش گرفته‌ام، یا دست کم، آغوشم را برایش گشوده‌ام، شب‌ها خواب‌های خوب می‌بینم. نه صرفا خوب، بلکه شاید بتوان گفت شیرین‌ترین خواب‌های جهان. هر بار من هستم و جهانی پر از سبزه، پیچک و گل. جهانی پوشیده از چمن‌های نرم و مرطوب؛ و کسانی که در پشت سر منتظرم هستند، کسانی که عزیزشان می‌دارم.

شاید معنی‌اش همین باشد. شاید روزگار سوختن در آتش واقعا سررسیده باشد. یا شاید آن‌طور که می‌گویند، «دوستانی در آن سو داشته باشم».

مار

شما، آنانی که مرا فتاده در اعماق این دره، سوار بر ابرها قضاوت خواهید کرد؛

شما، آیا شما، تاکنون با همه‌ی وجود، با تمام هستی‌تان

به مصاف تمام آنچه یکپارچه تهدیدتان می‌کند رفته‌اید؟

آیا تا بحال، فراتر از هرآنچه داشته‌اید را یکجا گردآورده اید تا از خود دفاع کنید

و همچنان سقوط کرده باشید؟

آیا شما هرگز سرنوشتی چنین سهمگین داشته‌اید؟

من در خود خرد شده ام، من با تمام جزئیاتم فروشکسته ام،

من برای فرار از جهان تاریک به اعماق تاریکی می‌گریزم.

به تو نزدیکم، برای اولین بار.

گور

گور جاییست که در آن خواهم پوسید 

و وزن کم خواهم کرد 

گور، جاییست که در آن 

دوست‌داشتنی‌تر خواهم بود.