چراغهایی در دوردست
آخرین باری که اینجا نوشتم، او را از دست داده بودم.
اما مدت کوتاهی بعد موفق شدم که همه چیز را درست کنم و از همان موقع تا حالا، او را کنار خودم دارم.
البته، چند روزیست که از هم دلخوریم و نمیدانیم باید چه کار کنیم، دست کم به زعم من اینطور است. برای همین تصمیم گرفتیم به یک متخصص زوجدرمانی رجوع کنیم.
احساس میکنم... همانطور که ما از طریق خاطرات به گذشته مربوط میشویم، این رویاها هستند که انسان را به آینده پیوند میدهند.
و ریشهی مشکل ما انگار این است که هنوز نتوانستهایم رویایی بسازیم که هردو دوستش داشته باشیم؛ هنوز نتوانستیم، اما میدانم رویای من هرچه باشد میخواهم که حتما با او و کنار او و برای او باشد.
در پایان، شاید این نوشته، این احساسنگاری، چندان پرمهر خوانش نشود. بهرحال، دارم میبینم و متوجه هستم که لحنم تاحدودی خشک است. اما امیدوارم در آینده وقتی میخوانمش، احساس واقعی این لحظههایم را به یاد بیاورم: احساس دل آسودگی توئم با مشقت و ملال. احساسی شبیه به بودن در جادهای طولانی، خیلی خیلی طولانی، اما دیدن چراغهای شهر از دوردست.
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.