The poem of virtue

The virtue has failed;
non can surrender the evil,
yet corruption has done us all

Now the goodness is gone,
and the only righteous may:

Become one of them,
and then
betray them all.

آن لحظه‌ی هرچند کوتاه (۲)

...اما آن لحظه تمام شد، زودتر از هرچیزی دیگر. حالا من کرم‌خوردگی سیب بودم، شکستگی شیشه بودم، پژمردگی برگ‌ها بودم و چروک پارچه‌ها بودم. من تعفن جنازه ها بودم و مرگ پرنده‌ها؛ درد کودکان بودم و کیفر بی‌گناهان...

 

برای دسترسی به متن کامل رمز ادامه مطلب را درخواست کنید.

ادامه نوشته

رنج طلایی

خوب نگاه کن، که از گور برخاسته‌ام.

پاهای برهنه‌ام از پوشیدنی بیزارند و زخم های دردناک را به خود می‌پذیرند.

دست‌های ناتوانم از عصا متنفرند و رنج‌های سخت را پذیرایند.

چشمانم طراوت زندگی را نمی‌خواهند

و موهایم به رطوبت گور بیشتر عادت کرده‌اند.

قلبم به اندازه‌ی سال‌هایی که نتپیده حسرت تپیدن دارد و افسوس، 

 تپیدن را دیگر نمی‌داند.

 

مثل هر مرد مرده‌ای دیگر، حسرت زندگی رهایم نمی‌کند

اما، من همچو هر مرد مرده‌ای دیگر نیستم،

مرگی که به من چیره‌شده زیر نور آفتاب برق می‌زند.

حسرت های بزرگ‌تری همراه من است، 

چون: این منم؛

من میداس هستم که از گور برخاسته ام.