جسد یک خدا
زیاد پیش میآید که هنگام فکر کردن، به دستهایم نگاه کنم. آنها برایم شبیه یک عضو بدن نیستند. میتوانم برایشان شخصیتی قائل باشم. البته منظورم شخصیت انسانی نیست. دستها، شخصیت را در معنای منحصر به فردی دارند. به عنوان مثال، یک دست میتواند زمخت و مردانه باشد. پرقدرت و مهیب. حالا همین دست قوی، میتواند شرور و تبهکار باشد و یا محافظ و مطمئن. بجز اینها، میتواند زشت باشد یا زیبا، و یا چیزی مثل خال، جای زخم دائم، نقص عضو، یا... آن را خاصتر کرده باشد. اینطوری میشود برای دستها دنیایی مستقل تصور کرد.
اغلب هنگام فکر کردن به دستهایم نگاه میکنم. فکرهایی که دربارهی آنها میکنم، معمولا پیرامون این مقوله است که آنها زیاد زیبا نیستند. چندان قوی هم شاید نباشند. اما هنرمندند و خلق میکنند. بسیار خلق میکنند.
اما حالا که زیر دوش نشستهام، زیر این دوش دو یا سه ساعته که نمیدانم کی تمامش خواهم کرد، دستهایم را دیدم و این بار آنها را در حال خلق چیزی تصور نکردم. در حال نوازش سر کودک یا کسی که به او عشق میورزم نیز.
دستهای خسته و آویزانم را، این بار خالی از هر رمق و اشتیاقی دیدم. دستهایی که میلی به خلق کردن ندارند. آنها را خونین تصور کردم. همینطور بیحال، همینطور افتاده، اما مُذهّب به نگار سرخ.
این تصویر را بیشتر میخواهم. آفریدگاری که خود منقش به مرگ شده باشد. خالقی که معدوم شده باشد. جسد یک خدا.
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.