دلم میخواست الان  توی هوای یک اتاق نفس می‌کشیدیم

دلم میخواست جایی که به خواب می‌روی، از اینجا که هستم دیده شود

دلم می‌خواست آرزویم این باشد که کاش چند متر نزدیک تر بودی! و نه چندصد کیلومتر...

دلم می‌خواست وقتی چراغ ها خاموشند، به سمتی که تو هستی خیره شوم

ساعت ها هیچ نبینمت، اما بدانم که آنجایی

 

آنوقت، یک لحظه بخواهی بدانی ساعت چند است، صفحه ی گوشی ات را روشن کنی

و نور آرامش، تصویر صورتت را به من جایزه دهد

لبخند بزنم، بدانم که چقدر دوستت دارم

و با خودم بگویم : از کجا معلوم

شاید تو هم دوستم داشته باشی؟

 

ولی دیگر نمی‌شود.

کاش هنوز می‌توانستم آرزو کنم.

کاش آرزو کردن را از لب‌هایم نربوده بودی.