یکم ماه دهم (3)
و "غریبانگی این "دل شیدا با تو"...
اگر از شوق شما "کالبدم خالی شد"
"گل مریم" "نفس گرم مسیحا با تو" ...
#همایون_رحیمیان
#همایون_رحیمیان
Why is it always the worst...? and why the worst is always getting worse?
اما فقط تو بودی که نگران من و بی خوابی و چشم ها میشدی...
* * *
سراغ ترا از من میگیرند،
من هیچ، یکی از همین روزها لا اقل
بیا و سلامی به آنها بکن...
شین، مثل مادر !
حتی اگر خودش نخواهد ، در خیالم
این میوه ی سرخ، انار،
قوم و خویش من است.
آینه ها اوضاع خوبی ندارند،
بخاطر همین هم گاهی وقتی روبرویشان ایستادید، مجبورتان میکنند حرف بزنید،
که تنها نباشند.
انقریب که اذان بزند.
خدایا !
ناموساً حی علی خیرالعمل !
زمستان مرا یاد آمدنت
بهار... تولدت
و تابستان... آغازی که به مرگم دادی
تویی که از من توقع داری بگو
در کدام فصل سال فراموشت کنم ؟
روزی آسمان تمام خواهد شد،
ولی پرنده ها درد میکشند.
قطار ، تنها چیزی است که ربطی به تو ندارد
یعنی مرا یاد تو نمی اندازد
دلم خوش بود، که
ناگهان فکر حرامزاده ای
توی سرم گفت :
" قطار چقدر شبیه متروست... "
و بدبختی های امشب من از سر گرفته شد!
همه جا حرف از این شب مسخره است.
کمی تنوع به این لعنتی بدهید !
این همه اسم خوب در دنیا وجود دارد ... محمدجواد، سعیده، یا حتی... اسم های بهتر !
پرسیدم :
-تن ماهی شیدان دارید؟
با دستان خالی از مغاره بازگشتم.
من هم او را خیلی دوست دارم ! چون ...
تو را دوست ندارد !
و تو هم مرا دوست نداری ... چون
تو را دوست دارم ؟
حالا من چند نفر را دوست دارم ؟
و او چند نفر را دوست ندارد ؟
شبیه مسئله های ریاضی شده است !
اگر من 3 سیب داشته باشم
هر 3 را به تو میدهم
ولی اگر تو از 7 سیب خود 2 تایش را خورده باشی،
4 تای باقی مانده را به قصد کشت به سمت من پرت میکنی نه؟
* * *
لطفا نخند. اولا ریاضی من هرگز خوب نبوده است.
دوما، فکر میکنی با سیب نمیتوان آدم کشت هان ؟
سیب هایت را به او بده ...
تماشا کن چگونه جان خواهم داد !
یک فرشته ی نجات مهربان ،
آرام آرام پر بزند
و در یک کوچه فرود بیاید
بعد، یک روز که از آن حوالی رد میشوم
آهسته مرا صدا کند
بروم سمتش
و بعد... بنگ !
قلبم را متلاشی کند.
آیا به راستی
فرشته ای مهربانتر از این میتوان تصور کرد ؟
فرشته ای مهربانتر از
یک دختر هفت تیر کش؟
یادم افتاد تو قرمز دوست نداشتی.
روی لپتاپ Ctirl + i را فشار دادم،
افسوس که آبی نشد...
#داستانی_واقعی
پاک کن چرک شده بود. برای همین میتوانست وقتی روی کاغذ کشیده میشود بنویسد.
پاک کن چرک ما روزی به کاغذی رسید، و به او وعده داد داستان زیبایی رویش بنویسد.
نوشت و نوشت... چند خطی نوشت. ولی بعد از آن، چرک هایش تمیز شد و فقط میتوانست پاک کند.
هرچه نوشته بود را پاک کرد و رفت...
کاغذ خالی، حالا، داستان هیچ قلم توانایی را نمیخواهد،
منتظر است که پاک کن، چرکین برگردد...
دیگر داستان زیبا نمیخواهد، به خط خطی های بی معنی هم راضی است...
منتظر است که پاک کن، آلوده تر از همیشه بازگردد...
* * *
کمتر کسی فهمید که کاغذ، داستان زیبا نمیخواست... آرزویش تنها، پاک کردن پاک کن از چرک هایش بود.
* * *
چقدر شبیه بودند، هرکسی میخواست چیز بهتری باشد
او، پاک کنی که میخواست شبیه یک مداد،
و او، کاغذی که میخواست شبیه یک حمام باشد !
* * *
نه ! این واقعیت را از ذهنت پاک نکن!
او نمیخواهد خیانت های شما را واضح تر ببیند !
- این کار در کتاب نامقدس اهریمن توصیه شده بود. -

در روایتی دیگر آمده است : «روزی حضرت من علیه الشواش تنهایی از راهی میگذشتم، ناگاه به سگی سرحال و شاداب رسیدم. کسی آنجا نبود تا نظر بدهد ، خودم باید کاری میکردم. لاکن خواستم از چشمانش شروع کنم اما... نتوانستم در چشم هایش نگاه کنم. احساس میکردم که او در زندگی بسیار از من پیروز تر است. پس سرم را پایین انداختم و به راه افتادم درحالیکه به دندان های سفیدش حسادت میکردم.»
* این داستان واقعی است.
پ.ن : لطفا اگر منظور را نمیفهمید در حد همان نفهمیدن باقی بمانید، سعی نکنید دو داستان را ربط بی ربط بدهید !
- is it over ?
- at long last, no king rules forever my son.
- i see only darkness before me !
ادامه ی مطلب مرموز است ! یعنی رمز دارد !
عیسایی که ... خیلی او را دوست داشتم.
اما او مدام این طرف و آن طرف میرفت، میگویند او را خدا برای "همه" فرستاده بود.
اما نمیتوانستم این را باور کنم، نمیتوانستم این را بپذیرم، نمیتوانستم این را بخواهم !
* * *
یک روز مشکل را حل کردم.
او را به صلیب کشیدم.
حالا عیسی مال من بود و پیش هیچ کسی نمیرفت،
حالا میتوانستم تا آخر عمر فقط با او سخن بگویم و او هم فقط به من گوش کند.
اما... عیسی؟
چرا دیگر با من حرف نمیزنی؟
چرا به چشم های من نگاه نمیکنی؟
* * *
عیسی با من حرف نمیزد.
همه ی حواسش پیش آن "خدا" یش بود.
شنیدم که رو به خدا میگفت :
Why have you forsaken me father ?
و این دقیقا سوالی بود که من از خودش داشتم...
* * *
او عیسی بود...
و اما من کیستم ؟ میتوانید حدس بزنید؟
اوه... کسی چه می داند !
آنها چاق بودند و ریش داشتند و به بقیه هدیه میدادند. اما حالا بابانوئل ها عوض شده اند و خوش تیپ و خوش هیکل و قدرتمند هستند و احتمالا با لهجه ی تهرانی حرف می زنند. بابانوئل های جدید...
[بقیه ی متن در ادامه ی مطلب] [رمز وبلاگ را می توانید بصورت شخصی از من دریافت کنید]
مگر زمانی که چاق باشی و دچار یبوست بشوی...
* * *
و تنها زمانی از او خرده بگیر "چرا تو را به دنیا آورد؟"
که خودت بتوانی تا ابد به دستشویی نروی !!!
قبل هر پایانی، پیش از خداحافظی ها، بهم یادبود میدهند...
این حق ساده هم از من گرفته شد :
افسوس که تو میخواهی مرا فراموش کنی.
همه ی عاشق های دنیا را میکشتم.
نخیر؛ اصلا هم بی گناه نیستند!
وقتی با شعر های عاشقانه ای که می نویسند...
تو را یاد او می اندازند!
هیزم های کوچک، زیر پاهایشان،
برای برافروخته نشدن التماس میکردند. برف میبارید.
مشعل به دست آمده بودند، سربازانی که توی ذهنشان نمیدانستند باید به خود افتخار کنند، یا شرمسار باشند.
فرمانده ی هنگ شان چیزی میگفت و فرمانده ی وجدانشان چیز دیگری فریاد میزد.
مردم اما؛ با هیجان سر و صدا میکردند...
سر و صدایی که مثل سوز سرمای آن روز، روی بدن های لخت آن دو قربانی می رقصید و تا دروازه های گوش هایشان بیشتر نمیرفت.
توی ذهنشان دما مثل بیرون نبود.
توی ذهن آن مرد و زن، همه چیز داغ بود، خیلی داغ.
آتش؛ "به زودی" سراغشان نمی آمد، بلکه ماه ها همه چیزشان را سوزانده بود.
میان هیاهوی شعله ها و جهنمی که توی ذهن هایشان بر پا بود، دختر لحظه ای سرش با بالا گرفت، و به مرد نگاه کرد. اما دیگر انگوری نداشت که در دهانش بگذارد. دیگر نمیشد پوست زبرترش را نوازش کند و دیگر صدای آهسته اش، راهی به گوش او نداشت که بگوید... آرام بخواب، فردا بهتر است.
سرش را پایین آورد و در قلمروی غروب، خورشید را جُست.
مرد اینبار، پاره ای از روحش را با آتش معالمه کرد، تا ثانیه هایی از او بخرد... برای آخرین بار نگاه کردن به معشوقه اش.
کاش میشد دستانش یک بار دیگر صورتی زیبا را لمس کند؛ زیباترین صورت دنیا را، که دوستانش میگفتند زشت است. کاش میشد بار دیگر چون حیوانی باوفا، موهایش را بو بکشد، و سپس، جایی از گردنش را ببوسد که گوشواره هایش، به آن سمت آرمیده بودند و میگفتند : اینجا! اینجا !
طعم انگور ها را به خاطر آورد. آه، چه چیزی شیرین تر از آنها، هرگز آفریده شده بود؟
سرش را پایین گرفت، هنوز برای دیدن ستاره ها زود بود.
" این فرمان خداست ! "
فرمانده ی هنگ فریاد میزد و با رعشه ی صدایش، طوفانی، اجاق هر وجدان روشنی را با صلابت خاموش میکرد.
" این دو شیطان را، به جرمِ واضح ترین، به آتش میکشیم ! آتش پاک ! آتش نورافشان! گمان پلیدشان را با خود بسوزان و از ما دور کن! "
به دو ستون بسته بودندشان.
هیزم های کوچک، زیر پاهایشان،
برای برافروخته نشدن التماس میکردند. برف میبارید.
هر مشعلی که پرتاب شد،
از دستان سربازی رسید که خود عاشق بود...
وقتی شعله ها بالا گرفتند، هردو میخواستند که فریاد نزنند...
تظاهر کنند که قوی هستند. اما جیغ هایشان خیلی زود سکوت سردشان را آتش زد.
مقداری از طناب که سوخت، میتوانستند کمی دست و پا بزنند...
هرکدام، هیزم هایشان را با لگد به سمت دیگری می انداخت.
جیغ هایشان نگذاشت که فریاد مرد اینبار چندان بلند باشد :
" اینگونه که میبینید برای هم میمردند، عاشق هایی که برای هم هیزم پرت میکنند!"
خدا میگریست.
خدا عزادار بود.
آنروز درهای بهشت با افتخار و شکوه به روی آنها گشوده نشد.
بهشت تاریک و خلوت بود، برف می بارید.
متروکه و خالی از فرشته ها.
گویا...
اهل بهشت، از شرم ،به جهنم مهاجرت کرده بودند
و خداوند در آتش میسوخت...