چوب هایی که نمیخواستند سوزانده شوند
هیزم های کوچک، زیر پاهایشان،
برای برافروخته نشدن التماس میکردند. برف میبارید.
مشعل به دست آمده بودند، سربازانی که توی ذهنشان نمیدانستند باید به خود افتخار کنند، یا شرمسار باشند.
فرمانده ی هنگ شان چیزی میگفت و فرمانده ی وجدانشان چیز دیگری فریاد میزد.
مردم اما؛ با هیجان سر و صدا میکردند...
سر و صدایی که مثل سوز سرمای آن روز، روی بدن های لخت آن دو قربانی می رقصید و تا دروازه های گوش هایشان بیشتر نمیرفت.
توی ذهنشان دما مثل بیرون نبود.
توی ذهن آن مرد و زن، همه چیز داغ بود، خیلی داغ.
آتش؛ "به زودی" سراغشان نمی آمد، بلکه ماه ها همه چیزشان را سوزانده بود.
میان هیاهوی شعله ها و جهنمی که توی ذهن هایشان بر پا بود، دختر لحظه ای سرش با بالا گرفت، و به مرد نگاه کرد. اما دیگر انگوری نداشت که در دهانش بگذارد. دیگر نمیشد پوست زبرترش را نوازش کند و دیگر صدای آهسته اش، راهی به گوش او نداشت که بگوید... آرام بخواب، فردا بهتر است.
سرش را پایین آورد و در قلمروی غروب، خورشید را جُست.
مرد اینبار، پاره ای از روحش را با آتش معالمه کرد، تا ثانیه هایی از او بخرد... برای آخرین بار نگاه کردن به معشوقه اش.
کاش میشد دستانش یک بار دیگر صورتی زیبا را لمس کند؛ زیباترین صورت دنیا را، که دوستانش میگفتند زشت است. کاش میشد بار دیگر چون حیوانی باوفا، موهایش را بو بکشد، و سپس، جایی از گردنش را ببوسد که گوشواره هایش، به آن سمت آرمیده بودند و میگفتند : اینجا! اینجا !
طعم انگور ها را به خاطر آورد. آه، چه چیزی شیرین تر از آنها، هرگز آفریده شده بود؟
سرش را پایین گرفت، هنوز برای دیدن ستاره ها زود بود.
" این فرمان خداست ! "
فرمانده ی هنگ فریاد میزد و با رعشه ی صدایش، طوفانی، اجاق هر وجدان روشنی را با صلابت خاموش میکرد.
" این دو شیطان را، به جرمِ واضح ترین، به آتش میکشیم ! آتش پاک ! آتش نورافشان! گمان پلیدشان را با خود بسوزان و از ما دور کن! "
به دو ستون بسته بودندشان.
هیزم های کوچک، زیر پاهایشان،
برای برافروخته نشدن التماس میکردند. برف میبارید.
هر مشعلی که پرتاب شد،
از دستان سربازی رسید که خود عاشق بود...
وقتی شعله ها بالا گرفتند، هردو میخواستند که فریاد نزنند...
تظاهر کنند که قوی هستند. اما جیغ هایشان خیلی زود سکوت سردشان را آتش زد.
مقداری از طناب که سوخت، میتوانستند کمی دست و پا بزنند...
هرکدام، هیزم هایشان را با لگد به سمت دیگری می انداخت.
جیغ هایشان نگذاشت که فریاد مرد اینبار چندان بلند باشد :
" اینگونه که میبینید برای هم میمردند، عاشق هایی که برای هم هیزم پرت میکنند!"
خدا میگریست.
خدا عزادار بود.
آنروز درهای بهشت با افتخار و شکوه به روی آنها گشوده نشد.
بهشت تاریک و خلوت بود، برف می بارید.
متروکه و خالی از فرشته ها.
گویا...
اهل بهشت، از شرم ،به جهنم مهاجرت کرده بودند
و خداوند در آتش میسوخت...
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.