در روایتی چنین آمده است: «روزی حضرت عیسی علیه السلام با حواریّون از راهی می گذشتند، ناگاه به مردار گندیده سگی رسیدند. حواریّون با مشاهده این صحنه گفتند: چقدر این سگ بدبو و متعفّن است؛ ولی حضرت عیسی علیه السلام فرمود: این سگ چه دندان های سفید و خوشایندی دارد؟»

 


در روایتی دیگر آمده است : «روزی حضرت من علیه الشواش تنهایی از راهی میگذشتم، ناگاه به سگی سرحال و شاداب رسیدم. کسی آنجا نبود تا نظر بدهد ، خودم باید کاری میکردم. لاکن خواستم از چشمانش شروع کنم اما... نتوانستم در چشم هایش نگاه کنم. احساس میکردم که او در زندگی بسیار از من پیروز تر است. پس سرم را پایین انداختم و به راه افتادم درحالیکه به دندان های سفیدش حسادت میکردم.»

* این داستان واقعی است.

 

پ.ن : لطفا اگر منظور را نمیفهمید در حد همان نفهمیدن باقی بمانید، سعی نکنید دو داستان را ربط بی ربط بدهید !