اگر عیسی را دوست داشتید...
من یک عیسی داشتم.
عیسایی که ... خیلی او را دوست داشتم.
اما او مدام این طرف و آن طرف میرفت، میگویند او را خدا برای "همه" فرستاده بود.
اما نمیتوانستم این را باور کنم، نمیتوانستم این را بپذیرم، نمیتوانستم این را بخواهم !
* * *
یک روز مشکل را حل کردم.
او را به صلیب کشیدم.
حالا عیسی مال من بود و پیش هیچ کسی نمیرفت،
حالا میتوانستم تا آخر عمر فقط با او سخن بگویم و او هم فقط به من گوش کند.
اما... عیسی؟
چرا دیگر با من حرف نمیزنی؟
چرا به چشم های من نگاه نمیکنی؟
* * *
عیسی با من حرف نمیزد.
همه ی حواسش پیش آن "خدا" یش بود.
شنیدم که رو به خدا میگفت :
Why have you forsaken me father ?
و این دقیقا سوالی بود که من از خودش داشتم...
* * *
او عیسی بود...
و اما من کیستم ؟ میتوانید حدس بزنید؟
اوه... کسی چه می داند !
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۹/۲۳ ساعت 16:0 توسط Mehdi
|
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.