من یک عیسی داشتم.

عیسایی که ... خیلی او را دوست داشتم.

اما او مدام این طرف و آن طرف میرفت، میگویند او را خدا برای "همه" فرستاده بود.

اما نمیتوانستم این را باور کنم، نمیتوانستم این را بپذیرم، نمیتوانستم این را بخواهم !

* * *

یک روز مشکل را حل کردم.

او را به صلیب کشیدم.

حالا عیسی مال من بود و پیش هیچ کسی نمیرفت،

حالا میتوانستم تا آخر عمر فقط با او سخن بگویم و او هم فقط به من گوش کند.

اما... عیسی؟

چرا دیگر با من حرف نمیزنی؟

چرا به چشم های من نگاه نمیکنی؟

* * *

عیسی با من حرف نمیزد.

همه ی حواسش پیش آن "خدا" یش بود.

شنیدم که رو به خدا میگفت :

Why have you forsaken me father ?

و این دقیقا سوالی بود که من از خودش داشتم...

* * *

او عیسی بود... 

و اما من کیستم ؟ می‌توانید حدس بزنید؟

اوه... کسی چه می داند !