شهسواری نیرومند ؛ تیر و کمانی داشت.
خودش تیر میساخت ... کمان میساخت ...
هر دم که به جنگ میرفت ، از آن ها استفاده مینمود.
تیر ها را یکی پس از دیگری بر تن و جان دشمنان میباراند ...
و شکستشان میداد.
شهسوار ؛ تنها بود. نه دوستی داشت و نه هم صحبتی.
یک روز؛ تیری ساخت؛ از چوب درخت عشق.
تیر را نزدیک قلبش برد، آن را بوسید و با آن درد و دل کرد.
تیر به حرف هایش گوش میداد؛ او را میفهمید ...
تیر هم شهسوار را دوست داشت.
خیلی زیاد ....
شهسوار تیر را ساخته بود ، به آن همه چیز داده بود ... زندگی ؛ شادی ؛ همه چیز !
از آن روز به بعد؛ شهسوار هر جا که میرفت تیر را با خودش میبرد... اما جدا از بقیه ی تیر ها.
آن را نزدیک قلبش نگه میداشت.
نمیگذاشت با تیر های دیگر زیاد صحبت کند؛ چون بقیه ی تیر ها پست تر بودند ... و تیر درخت عشق را آلوده میکردند ...
* * *
سال ها گذشت ... و شهسوار و تیر همیشه با هم زندگی میکردند.
روزی تیر - که در مرحله ی نوجوانی خود بود - از شهسوار درخواست ناراحت کننده ای کرد.
تیر گفت :
تو مرا ساختی و به من محبت کردی؛ در تمام این سال ها کنار تو بودم و چیزی از تو نخواستم.
به حرف هایت گوش کردم و دوستت داشتم . همیشه با هم بودیم و خوش گذراندیم؛ اما امروز من بزرگ شده ام و میخواهم برای خودم تصمیم بگیرم. میخواهم یگانه درخواستم را برایت مطرح کنم. لطفا قبول کن !
شهسوار کنجکاو شده بود.
نگران بود که مبادا خواسته ی تیر؛ ناراحت کننده باشد .
تیر ادامه داد :
من میخواهم که پرواز کنم. مثل بقیه ی تیر ها ! هر تیری ساخته میشود که پرواز کند !
مرا به بهترین جایی که میتوانی پرتاب کن. التماس میکنم !
شهسوار ناراحت شد ؛ اما نتوانست تنها خواسته ی تیر را رد کند.
با بغز و صدایی گرفته گفت :
خیلی خب ... فردا تو را پرتاب میکنم. ای کاش بیشتر کنارم میماندی ...
بقیه ی حرفش را خورد و به رختخواب رفت تا استراحت کند.
تیر هم خوشحال شد؛ پتو را دور خودش پیچید و خوابید.
* * *
صبح روز بعد ؛ شهسوار و تیر به دشتی وسیع رفتند .
تیر خوشحال بود به اطراف نگاه میکرد. به زودری به بالا میرفت ، به اوج ؛ پرواز میکرد ! مثل بقیه ی دوستانش ... که قبلا پرواز کرده بودند .
شهسوار تصمیم داشت تیر را به آسمان پرتاب کند؛ به اوج... به بالا ترین نقطه .
پرسید : آماده ای ؟
- بله ... ممنونم !
شهسوار تیر را در زه کمان نهاد ؛ کمانی بزرگ ... چند برابر کمان های قبلی. شاید یک منجنیق...
قبل از اینکه زه را بکشد؛ پرسید :
دوست خوبم ؟ قول میدهی که فراموشم نکنی؟ دوستم داشته باشی؟ به یاد من بیفتی؟
- بله ... قول میدهم ! فراموشت نمیکنم ! تو بهترین چیزی هستی که در دنیا وجود دارد !
-بسیار خوب.
با دستمالی چشمان تیر را بست تا نترسد .
تیر را در جایگاه گذاشت ؛ و رفت و پشت منجنیق ایستاد. با تمام توانش ؛ زه را کشید.
هر وقت میخواست تیری را به راست پرتاب کند ، زه را به سمت چپ میکشید.
هر گاه میخواست به سمت چپ پرتاب کند ؛ زه را بسمت راست میکشید ...
حالا باید تیر را به سمت پایین میکشید تا پرتابش کند؛ تا به بالا برود ...
وقتی شروع به پایین کشیدن زه میکرد ، تیر نگران بود . قرار بود به سمت بالا پرتاب شود !
یعنی شهسوار گولش زده بود ؟
شهسوار با تمام نیرویش زه را میکشید.
فشار زیادی را تحمل میکرد ؛ فریادی بلند کشید تا بیشتر نیرو وارد کند.
تیر نگران بود ... میترسید ... افکاری پریشان به ذهنش حجوم میآورد ...
نکند شهسوار ناراحت شده بود؛ و میخواست تیر را تنبیه کند؟ چشمبند را بسته بود تا تیر را کور کند؟
چرا داشت فریاد میزد؟ حتما از شدت خشمش بود! میخواست تیر را بیشتر بترساند ...
زه به بیشترین حد کشش اش رسید ...
تیر حس میکرد که خیلی پایین آمده است !
فریاد زد :
دروغ گو ! تو خیلی بدی ! از تو خواستم مرا به بالا پرتاب کنی ! اما تو من را پایین کشیدی !
تو من را دوست نداشتی ! از همان اول از سر بدخواهی من را از بقیه جدا کردی ! نمیخواستی من پرواز کنم !
تو اصلا دوست خوبی نیستی !
و شروع به فحاشی کرد ...
شهسوار نمیتوانست چیزی بگوید . زیاد وقت نداشت ، باید سریع زه را رها میکرد ...
تیر فریاد زد : دیگر دوستت ندارم !
صدای شکسته شدن قلب شهسوار ؛ در تمام دشت طنین انداز شد ...
زه را رها کرد ...
تیر پرتاب شد. به سمت آسمان ، به سمت اوج ...
شهسوار تیر را بیشتر از همه دوست داشت. برای همین بیشتر از بقیه آن را پایین کشید ... برای همین فریاد میزد تا تیر بیشتر بالا برود ... او را از بقیه جدا کرده بود ؛ چون آن را بهتر از بقیه ساخته بود ...
اما تیر نوجوان بود. بدبین و بی فکر !
تازه وقتی در اوج بود ؛ فهمید که اشتباه کرده. فهمید که چه حرف های زشتی به شهسوار زده ...
دلش را شکسته؛ ناراحتش کرده ...
میخواست عذر خواهی کند... اما حالا دیگر خیلی دور شده بود.
حکایت شهسوار و تیر؛ حکایت خداست و ما.
گاه ما را خیلی پایین میبرد؛ به ما فشار می آورد؛ و ما هم همیشه زود نتیجه میگیریم. از او ناامید میشویم.
اما او همیشه ما را دوست دارد ... و خواهد داشت.
او ما را پایین میکشد؛ تا به بالاترین ها هدایتمان کند.
و زمانی این را میفهمیم ... که دیگر از او خیلی فاصله گرفته ایم !
باشد که او ما را بخشیده ؛ بار دیگر الطاف طلایی و مقدسش را بر زندگی تاریکمان بتاباند ...
بازم اینجا آپ میکنم.
پست قبلی رو فراموش کنید ...
اگه دلم میومد پاکش میکردم کلا.
اما همه ی این ها ... خاطراتیه که خودمون میسازیمشون.
امروز ؛ میدونیم که فراموش و دفن کردن این اتفاقات بد ؛ خیلی سنگینه ... اما بعد ها میفهمیم که بار خاطراتشون سنگین تره ؛ و به دوش کشیدنشون ما رو قوی تر میکنه.
این نیرو سلاح جدیدی برای ما میشه ؛ که حفظ کردنش کار مهمیه.