همه چیز شاهکار نیست.
مبادا زمین بخوریم ...
زمین نمیخوریم ؛ قبول . اما خودمان هم نمیدانیم داریم کجا میرویم !
به راستی چقدر اندک است ؛ فاصله ی تصویر آویزانی از ریسمان جهالت ، بر فراز منجلاب پیچان سقوط ...
و آن ابرقهرمان مقدس ؛ که بال های نورانی خویش گشوده ؛ جولان میدهد در آسمان عدالت الهی ...
چقدر اندک است فاصله ی خوشبختی محض؛ آنقدر طعم خوشبختی را چشیدن؛ که موجب اسهال و دفع مکرر شود !
و ... چه بسا آن شاش خوشبختی ... آن شاش خوش طعم خوش بختی که به فاضلاب نگون بختان ریخته ، با لیوانی شکسته خورده میشود.
چه کنند بینوا ها ... ندارند بیش !
چه بسا آن شیشه ی تیغ دار ، آن لب های تشنه را بریده ؛ خونش جاری سازد ...
چه بسا هیبت سرنوشت سیه روزان ؛ جزام کراهت گرفته ...
و آآآآآآآآآآه !!!
بس است دیگر.
چقدر بگویم ؟
این حس سردرگمی را ؟
این پرش تصاویر را ؟
این جهش مسیر را ؟
چه کسی میفهمد ؟
هه هه. هیچ کس.
سزاوار دوصد بوسه است؛ زبان گویای کافکا؛ که خوشتر از من می سراید این ترانه را :
"میکوشم چیزی بیان ناشدنی را بیان کنم، چیزی توضیح ناپذیر را توضیح بدهم؛ از چیزی بگویم که در استخوان ها دارم، چیزی که فقط در استخوان ها تجربه پذیر است. چه بسا این چیز در اصل همان ترسی است که گاهی در باره اش گفت و گو شد، ولی ترسی تسری یافته به همه چیز، ترس از بزرگ ترین و کوچکترین. ترس، ترسی شدید از به زبان آوردن یک حرف. البته شاید این ترس فقط ترس نیست، شاید چیزی ست فراتز از هر چه که موجب ترس میشود."
اما مینوازد که مینوازد ... هرکس صدایی دارد.
کافکا گفت و مردم کف زندند برایش ؛ اما من که میگویم ...
ترانه ایست تهوع آور ؛ از زبان دیوی ترسناک ...
ها... هو ...
فرار کنید ... یه دیو زشت و احمق اومده !
نقل قولی از شرک - غول سبز مهربان ...
* * *
شما بخورید ... بنوشید ... ما هم یک طوری روزیمان دستمان میرسد .
نگران سلامت ما هم نباشید ؛ وقتی بمیریم کسی سر قبرمان اشک نمیریزد.
چه اندک است فاصله ی خوشبختی محض ... و همینی که هست !
همین دیروز بود که مینوشیدیم ...
همین فردا هم دوباره مینوشیم !
اصلا دارم با کی حرف میزنم ؟
کسی اینجا هست ؟
کسی این خرعبلات را میخواند ؟
سکوت ...
این است فرجام سقوط ...
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.