محافظ

خسته بود.
از تمام جسمش خون چکه میکرد.
آنقدر آهسته ، بلند فریاد میزد که گوش خدا هم آن را نمیشنید ...
سخنی نمیگفت ؛ همه کنجکاو بودیم و دورش را حلقه کرده بودیم ؛ به امیدی که حرفی بزند.
اما زبانش را نمیگشود. هیچ طلب نمیکرد ...
خیره به نور شمع ها مانده بود ؛ تنها جنبش ... فقط رقص وارون آتش در چشمان تمیزش بود.
* * *
من مانده بودم و غریبه.
خواب چشمانم را به خاموشی هدایت میکرد ...
.
.
.
.
.
و سر انجام ، ... خوابم برد .
* * *
17 سال گذشت.
روز 44 ام سال نو بود.
سر و صدای موسیقی از دور به گوش میرسید ... به طرف ما می آمدند.
جشن گرفته بودند ... عروسی بود.
غریبه همیشه با شنیدن صای موسیقی لبخند میزد ، می دانستم خوشحالش میکند ؛ در را برایش باز میکردم تا مردم را هنگام رد شدن از کنار کلبه ؛ ببیند.
کاری جز بیدار شدن ؛ سیر شدن ؛ خیره ماندن به نور شمع ها و لبخند زدن انجام نداد.
نزدیکش شدم ... چشمانش باز بودند.
لبخند میزد ... صدای موسیقی را شنیده بود.
در را برایش باز کردم ؛ تا تماشا کند.
جایی کار داشتم ؛ رفتم تا انجام دهم.
* * *
وقتی برگشتم مرده بود.
دور چشمانش ، همه خون بود . انگار در همین دقایق ؛ ساعت ها خون گریه کرده بود ...
دهانش خشک شده بود و ...
و ...
.
.
.
وقتی با دقت ؛ نگاهش کردم دیدم دستانش با تمام قدرت چیزی را میفشارد.
تمام تلاشم را کردم ... نتوانستم مشت هایش را باز کنم.
هراسان و متعجب ؛ دویدم و بیرون را نگاه کردم ... تنها محفل شادی بود که داشت میرفت.
* * *
تعجب میکردیم ؛
استاد میخواست تنهایی او را دفن کند !
تا وقتی زنده بود ؛ به او هیچ اهمیتی نمیداد.
این را نمیگفت ولی او را ، ضعیف النفسی حقیر میپنداشت... اما حالا ... چیزی فهمیده بود که؛ جنازه اش را بیشتر از هر کسی احترام میکرد.
او را در نوک تپه دفن کرد ، بالا تر از همه ...
* * *
باز هم سال ها گذشتند ... پاییز های زیادی آمدند و رفتند ...
روزی که استاد رو به مرگ بود ؛ راز غریبه را فاش کرد :
هنگامی که دستان او را بوسیدم تا دفنش کنم ،غریبه دستانش را باز کرد ... توی مشتش؛ یک قلب بود ...
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.