گره

تو آن دروغی هستی که مرا به خوشبختی گره می‌زند.

 

ظلم مرسوب

من رسوب تمام آن چیزی بودم که باور های سنتی در تمام عمر از تو می‌خواستند انتخاب کنی،
و او که انتخابت شد، شورشی علیه همه‌ی این رسوبات بود.
خاطرات بد، می توانند هرچیز هرچند خوبی را ناخواستنی کنند.
اگر کسی تو را با نام عدالت شلاق بزند، تو از شلاق او نه؛ از فریاد او، از واژه ای که بر زبان می‌راند، از آنچه بخاطرش تازیانه پوستت را می‌درد منزجر خواهی شد - و از آوایش، از املایش، از معنایش، از همه چیزش.

و تو از انتخاب کردن من نفرت داری، چون کسانی که همواره ترا آزار داده اند، مرا برایت تبلیغ کرده اند.
چون آنها فکر می‌کنند که همواره به تو گفته اند:
آینده نگر باش، عاقلانه رفتار کن، بی ادبی نکن، و لیکن آنچه در حقیقت به تو گفته اند، چیز دیگری بوده است:
خاک بر سرت که آینده نگر نیستی! خاک بر سرت که عاقل نیستی! خاک بر سرت که آنچه من می‌گویم نیستی!

و تو دقیقا همان جا، خواستی که جور دیگری باشی؛ و خواستی کس متفاوتی را برگزینی. تو هرگز مرا نخواهی خواست، چون به تو دستور داده اند که مرا بخواهی - و این چه ظلم بی‌رحمانه ایست!

و اما شاید این را ندانی که تو نیز طغیان من بودی. علیه هرچه در این سنت، تکراری و زنگ زده بود. علیه هرچه تار که عنکبوت های خانه ای ویران‌ به دور زندیگی‌ام تنیده بود.

تنها تو این را می‌توانستی که دست هایم را بگیری، و من هم بخواهم که با تو از خانه بیرون بیایم.
از دروازه ها عبور کنیم، راه برویم، سفر کنیم، کوچ کنیم، خطر کنیم و هیچ وقت برای همیشه در جایی ساکن نشویم.

تنها تو می‌توانستی کوه را خرد کنی، و کوهی که خرد شده باشد، برای اولین بار، در کالبد گرد و خاک به سفر خواهد رفت. گرد و خاک شدن، مرگ کوه است، اما مرگی خواستنی.

کوه، با این مرگ، می‌تواند با معشوق خود همراه شود.
کوه، با این مرگ، همراه رود خواهد رفت، و به دریا خواهد رسید...
کاش دریا او را بپذیرد،
کاش دریا به کس دیگری دل نبسته باشد،
و کاش کوه، برای همیشه کف دریا... رسوب کند.


روبرتو ماتئو

طعم توت فرنگی



خواستم اسمت را صدا بزنم، بگویم هی! راستی آن آشپزخانه ای که همراه غذاهایش آدامس موزی می‌داد، امروز توت فرنگی داده!

👇🏻

ادامه نوشته

پسرک کبریت فروش

یک روز روبروی مردی می‌نشینی و درباره من با او حرف می‌زنی.

او هم لبخند می‌زند؛ چون می‌داند داستان من مال روزهای دوریست که حالا تمام شده.

نوبتش که شد، خزعبلاتش را پشت هم می‌چیند و به تو تحویل می‌دهد و بعد کافه را ترک می‌کنید.

هوا کمی سرد است، و تو احساس می‌کنی آن مرد، هرگز شبیه رویاهایت نیست، اما دیگر وقتی برای تعلل

نمانده و باید کوتاه بیایی.

دیگر قرار نیست مثل چند سال پیش باشد و هرچند وقت یک‌بار از این فرصت ها پیش بیاید.

و خلاصه، طوری خودت را قانع می‌کنی که دوستش داشته باشی.

بله، آن شب به همان قلبی اجازه می‌دهی برای او به ضربان بیفتد...

که امروز نگذاشتی برای من بتپد.



آن شب قبل از خواب، پشت پلک هایت را تابلوی تصاویر شیرینی از او می‌کنی.

یک بار دستش را کنار ساحل گرفتی، یکبار توی خانه کنارش چای می‌خوری، یکبار روی صندلی کناری هواپیما

نشسته است، یکبار برایت گل خریده است...

و لابلای این خیال های دوست داشتنی، یک لحظه یاد من می‌افتی.

یک لحظه ی کوتاه، خیلی خیلی کوتاه، و بعد به راحتی حواست را پرت می‌کنی.

پرت می‌کنی یک جای دور، خیلی خیلی دور.

و من آنجا، توی آن «لحظه»، گلوله خواهم شد، و همراهش به جای دوری خواهم رفت.

من توی آن لحظه زیست خواهم کرد، و من توی آن لحظه تکرا خواهم شد،

و علاوه بر این، من توی آن لحظه خیلی سردم خواهد شد.

آنوقت، تو از لابلای ابر ها، رو به من می‌کنی و می‌گویی:

تو که سرما دوست داشتی؟

و نمیدانی که من از وقتی گرمای آغوشت را چشیده ام،

دیگر سرما را دوست ندارم.

آخر... اگر عصریخبندان بشود،

من با انقراضی که به سراغم می‌آید چه کار کنم؟

آخر... اگر برای همیشه بروی،

من با آخرین برف اسفند ماه چکار کنم؟


هوا کمی سرد است، و تو احساس می‌کنی من، هرگز شبیه رویاهایت نیستم.

اما وقت برای تعلل زیاد است،

و تو

گمان می‌کنی

که من

یخ زدن از سرما را

دوست دارم.




ادامه نوشته

.

ادامه نوشته

جای خالی

نه گلوله ها
به خشاب ها برمی گردند،
نه بچه هایمان
به خانه؛
مثل جای تو، خالی است
همه ی این پوکه هایی
 که تاکنون
جستجو کرده ام.


«احمد ادریس»

خداوند دیوانگی

تو خودت مرا مجنون کردی و میخواهی روبرویت بنشینم و منطقی گفتگو کنم.
تو خودت خانه ام را خراب کردی و از ته دل آرزو میکنی آواره نباشم.
تو خودت سنگ به شیشه می‌زنی و همراهش ترک میخوری...

به درگاه رب النوع تناقض، به دعا اگر روم، شاید نفرینم بکند.
به درگاه رب انوع تناقض... فقط جنون پذیرفته است.
چشمان آن الهه جاییست که روح عاشقان ناکام را در آن به زنجیر می‌کشند؛


من یک قربانی ام...
و تو اویی.

دختر بهاری

بین خودمان باشد ولی من که می‌دانم تو از خون‌ریزی من ذوق می‌کنی.
شاید بخاطر این است که رنج مرا می‌خواهی، شاید هم خون من برایت گران‌بهاست.
شاید مثل شکارچی چابکی باشی که تیغ را توی گلوی آهو برره فرو می نشاند،
شاید مثل یک معدن‌چی که کلنگ را روی کلوخ های سیاه می‌کوبد.
که جرقه ای ناگهانی وجود الماس ها - و به تبع خوشبختی اش - را از پس پرده ی حریر صخره های معدن به او لو بدهد.
شاید هم... شاید هم مثل ابراهیمی باشی که هنوز جبرئیل جای گوسفند کوچک را به او نشان نداده.
من فقط می‌دانم آن چاقوی بزرگی که به دست توست جز روی گلوگاه من جای دیگر آرام نمی‌گیرد.
من فقط آگاهم که تو برای صید من آمدی.
من فقط خبر دارم که تو مرا... مُرده می‌خواهی.
و کیست که تُرا بکشد؟
و کیست که روبرویت زانو بزند و التماس کند به راه دیگری بروی؟
و کیست که بازو هایش در برابر تیغ تو سپری برون کشد؟
و کیست که جبرئیل شود... به تو بگوید چیز های دیگری هم برای کشتن هست؛ به تو بگوید...
که ایده ی مرگ من از اول هم اشتباه بوده؟
البته، شاید اگر هم بود تو به او میگفتی: حرف مرد یکیست! و باز هم سر من را می بریدی.
بین خودمان باشد... ولی من که می‌دانم تو از خون‌ریزی من به وجد می‌آیی.
همه ی حسرت شبانه ی تو این است که روی پیکر تکه تکه شده ام بایستی و صورتت که تماماً به خون من آغشته است را رو به ماه بگیری و زوزه بکشی. که زخم عمیقی روی قفسه سینه ام باز کنی تا بتوانی یک گلاس بزرگ را تویش فرو و پر از خون کنی. که زبانت را بکشی روی زخم هایم و چشم هایت را ببندی... و پر از آرامش شوی.

همه ی حسرت من هم این است که ترا ببوسم.
اینکه دست هایم را روی صورتت حرکت دهم و الکتریسیته ی ساکن جرقه نزند.
بروند، آرام، در امتداد گردن و کتف هایت... ببارند روی اندام تراشیده و شاهکارت.
موهایت را باد زیر نور ماه برقصاند و من مستِ مهتاب چهره ی روشنت باشم.
صورتت را نزدیک کنم و توی چشم هایت برقِ جنون را، چون ستاره های آسمان بی نظیر کویر به تماشا بنشینم.
قلبت تند تند بتپد و من اطلسی باشم که آرامش جهان را بر دوش گرفته است...
آنوقت من ترا ببوسم،
و تو خنجرت را توی قلب من فرو کنی.

پسر زمستانی

من یخ زده ام، ای گلبرگ بهاری.

من... صدای تُرا خوب می شنوم،

ولی زمستان حنجره ام را ربوده است.

باید مرا ببخشی، ای پرستو

درد، آواز را از من گرفته و حالا بجایش نعره دارم.

از من ناراحت نباش، عطر خوب

وقتی باد مرا همسفر خود کرد، تلّی از خاکستر بودم


از من، فقط،

یک لکه ی خون باقی مانده

و باقی ام جایی دفن شده است.

و بگذار به تو بگویم؛ تو تا رستاخیز عمر خواهی کرد...

و آنروز اگر دوباره بهار باشد

من خواهم توانست

که سخن بگویم.