گره
روبرتو ماتئو

👇🏻
نمانده و باید کوتاه بیایی.
دیگر قرار نیست مثل چند سال پیش باشد و هرچند وقت یکبار از این فرصت ها پیش بیاید.
و خلاصه، طوری خودت را قانع میکنی که دوستش داشته باشی.
بله، آن شب به همان قلبی اجازه میدهی برای او به ضربان بیفتد...
که امروز نگذاشتی برای من بتپد.
آن شب قبل از خواب، پشت پلک هایت را تابلوی تصاویر شیرینی از او میکنی.
یک بار دستش را کنار ساحل گرفتی، یکبار توی خانه کنارش چای میخوری، یکبار روی صندلی کناری هواپیما
نشسته است، یکبار برایت گل خریده است...
و لابلای این خیال های دوست داشتنی، یک لحظه یاد من میافتی.
یک لحظه ی کوتاه، خیلی خیلی کوتاه، و بعد به راحتی حواست را پرت میکنی.
پرت میکنی یک جای دور، خیلی خیلی دور.
و من آنجا، توی آن «لحظه»، گلوله خواهم شد، و همراهش به جای دوری خواهم رفت.
من توی آن لحظه زیست خواهم کرد، و من توی آن لحظه تکرا خواهم شد،
و علاوه بر این، من توی آن لحظه خیلی سردم خواهد شد.
آنوقت، تو از لابلای ابر ها، رو به من میکنی و میگویی:
تو که سرما دوست داشتی؟
و نمیدانی که من از وقتی گرمای آغوشت را چشیده ام،
دیگر سرما را دوست ندارم.
آخر... اگر عصریخبندان بشود،
من با انقراضی که به سراغم میآید چه کار کنم؟
آخر... اگر برای همیشه بروی،
من با آخرین برف اسفند ماه چکار کنم؟
هوا کمی سرد است، و تو احساس میکنی من، هرگز شبیه رویاهایت نیستم.
اما وقت برای تعلل زیاد است،
و تو
گمان میکنی
که من
یخ زدن از سرما را
دوست دارم.
نه گلوله ها
به خشاب ها برمی گردند،
نه بچه هایمان
به خانه؛
مثل جای تو، خالی است
همه ی این پوکه هایی
که تاکنون
جستجو کرده ام.
«احمد ادریس»