من یخ زده ام، ای گلبرگ بهاری.

من... صدای تُرا خوب می شنوم،

ولی زمستان حنجره ام را ربوده است.

باید مرا ببخشی، ای پرستو

درد، آواز را از من گرفته و حالا بجایش نعره دارم.

از من ناراحت نباش، عطر خوب

وقتی باد مرا همسفر خود کرد، تلّی از خاکستر بودم


از من، فقط،

یک لکه ی خون باقی مانده

و باقی ام جایی دفن شده است.

و بگذار به تو بگویم؛ تو تا رستاخیز عمر خواهی کرد...

و آنروز اگر دوباره بهار باشد

من خواهم توانست

که سخن بگویم.