پسر زمستانی
من یخ زده ام، ای گلبرگ بهاری.
من... صدای تُرا خوب می شنوم،
ولی زمستان حنجره ام را ربوده است.
باید مرا ببخشی، ای پرستو
درد، آواز را از من گرفته و حالا بجایش نعره دارم.
از من ناراحت نباش، عطر خوب
وقتی باد مرا همسفر خود کرد، تلّی از خاکستر بودم
از من، فقط،
یک لکه ی خون باقی مانده
و باقی ام جایی دفن شده است.
و بگذار به تو بگویم؛ تو تا رستاخیز عمر خواهی کرد...
و آنروز اگر دوباره بهار باشد
من خواهم توانست
که سخن بگویم.
من... صدای تُرا خوب می شنوم،
ولی زمستان حنجره ام را ربوده است.
باید مرا ببخشی، ای پرستو
درد، آواز را از من گرفته و حالا بجایش نعره دارم.
از من ناراحت نباش، عطر خوب
وقتی باد مرا همسفر خود کرد، تلّی از خاکستر بودم
از من، فقط،
یک لکه ی خون باقی مانده
و باقی ام جایی دفن شده است.
و بگذار به تو بگویم؛ تو تا رستاخیز عمر خواهی کرد...
و آنروز اگر دوباره بهار باشد
من خواهم توانست
که سخن بگویم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۱/۰۸ ساعت 3:35 توسط Mehdi
|
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.