L"17[ ]"G

برای حفظ شکوه، به کلید نگاه نمیکنم و فقط دستم را سمت دیوار میبرم.
بعد از کمی جستجو، جایش را پیدا میکنم.
حالا نمیدانم کدام کلید مال کدام چراغ است.
برای حفظ شکوه، کاری نیست که بتوانم بکنم. پس یکی را به شانس، بالا زدم.
همان لحظه صدای زنگی شنیده شد.
به افتضاحی که مرتکب شدم پی بردم؛
کلید دیگری را زدم.
باز هم صدایی شنیدم.
برای حفظ شکوهی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود، سرم را چرخاندم و نگاه کردم.
تمام سطح دیوار، پر از کلید بود.
برای اینکه بدانم کدام یکی متعلق به چراغ است، موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و با نور آن، یکی یکی شروع به گشتن دنبال علامت لامپ، بجای آن زنگوله ی اعصاب خرد کن کردم.
کنار هر کدامشان، یک اسم نوشته شده بود.
انگار که اسم صاحب خانه اش است. اما من توجهی به آن ها نمیکردم. فقط رد میشدم و چشمم دنبال علامت لامپ بود...
همه را گشتم. همه را.
به انتها که رسیدم، متوجه شدم هیچ کدام کلید روشنایی نیستند. شک کردم، به بالا نگاه کردم، اصلا هیچ چراغی آنجا نبود !
دیگر نمیدانستم چکار کنم. نشستم و صرفاً برای اتلاف وقت، اسم ها را یکی یکی خواندم.
هر 99 تای اسم ها، واضح و شیک نوشته شده بود :
الملک
القدوس
السلام
المؤمن
المهیمن
العزیز
الجبار
المتکبر
الخالق
البارئ
المصور
الغفار
القهار
الوهاب
الرزاق
الفتاح
العلیم
القابض
الباسط
الخافض
الرافع
المعز
المذل
السمیع
البصیر
الحکم
العدل
اللطیف
الخبیر
الحلیم
العظیم
الغفور
الشکور
العلی
الکبیر
الحفیظ
المقیت
الحسیب
الجلیل
الکریم
المجیب
الواسع
الحکیم
الودود
المجید
الباعث
الشهید
الحق
الوکیل
القوی
المتین
الولی
الحمید
المحصی
المبدئ
المعید
المحیی
الممیت
الحی
القیوم
الواجد
الماجد
الواحد
الاحد
الصمد
القادر
المقتدر
المقدم
المؤخر
الأول
الأخر
الظاهر
الباطن
الوالی
المتعالی
البر
التواب
المنتقم
العفو
الرؤوف
مالک الملک
ذوالجلال و الاکرام
المقسط
الجامع
الغنی
المغنی
المانع
الضار
النافع
النور
الهادی
البدیع
الباقی
الوارث
الرشید
الصبور
الرحمن
الرحیم
وقتی متوجه شدم قضیه از چه قرار است، شوکه شدم.
در واقع، هیجان زده !
زنگ اول را مشتاقانه زدم.
کمی که صبر کردم و دیدم کسی نیامد، دوباره زنگ زدم. باز هم جوابی نیامد.
همه ی زنگ ها را یکی یکی فشار دادم، ولی هیچ نتیجه ای حاصل نشد.
نه راه پس داشتم و نه راه پیش؛ سنگی برداشتم و شیشه ی خانه را شکستم.
ولی باز هم کسی دری را باز نکرد...
نا امید و خسته، به دیوار تکیه کردم و همچنان که کمرم به دیوار کشیده میشد، پایین آمدم و نشستم.
موبایلم را از جیبم بیرون آوردم.
به تصویر پس زمینه خیره شدم، چقدر دلم برایش تنگ شده بود...
تنها نوری که در آن تاریکی متراکم وجود داشت، نور موبایل خودم بود...
سال ها گذشت.
من هر روز زنگ ها را امتحان میکردم.
سرانجام روزی شارژ تلفنم هم تمام شد.
دیگر سنگی نمانده بود که به شیشه پرت کنم، شیشه ای هم نمانده بود...
روز های آخر کمر درد گرفته بودم.
آخر هایش یادم نمی آید که چطور بود، ولی یادم هست به شکل زیاد دردناکی نمردم.
اما بعد از مرگم، همه چیز خوب یادم هست.
اول یک صف طولانی بود...
کلی منتظر ماندیم.
موبایلم را گرفته بودند و نمیدادند.
موجوداتی بی رنگ با لباس فرم ارتشی خاصی سعی داشتند به کار ها نظم بدهند که سریع تر ماموریتشان تمام شود و برگردند سر خانه و زندگیشان، ولی اصلا موفق عمل نمیکردند.
خلاصه، نوبت من رسید.
بعد از حساب و کتاب هایشان، صدایی بسیار کلفت و خشن گفت :
هان... پس تویی !
سپس به مامور یاد آوری کرد :
خسارت آن زنگ هایی که سوخت، شیشه هایی که شکست و سروصداهایش که باعث برهم خوردن آرامش ما میشد را هم در نظر بگیرید، تازه فینال جام جهانی را هم نگذاشت ببینیم بس که آجر پرت کرد ! واقعاً روی اعصاب بود !
مرا گرفتند تا به دوزخ ببرند، و من با تعجب نگاهش میکردم، چقدر چاق شده بود،
خدا را میگویم.
اما ما تنها کاری که میکنیم این است که میگوییم : تمام شد.
اما هر تمام شدن، معنایی بخصوص دارد ...
خودکاری که تمام میشود یعنی چه ؟
یعنی جوهرش تمام شده.
سیگاری که تمام شده یعنی چه ؟
آن هم جوهرش تمام شده ؟ نخیر !
یعنی سیگاری که خیلی خیلی کوتاه شده.
یک فیلم که تمام شد چه ؟
یک بازی کامپیوتری؟
یک فنجان قهوه ؟
یک روز خوب؟
هر کدام معنای خودش را دارد...
اما اگر دقت کنی، هر چیز وقتی تمام میشود، که دیگر نتواند هدفش را دنبال کند.
صبر کن صبر کن، نمیخواهم چرندیات فلسفی ببافم!
اما ببین، با خودکار مینویسند، وقتی که دیگر نشود با آن نوشت، میگویند تمام شد. غیر از این است؟ وگرنه که خودکار سر جایش است و هیچ تغییری نکرده !
سیگاری که تمام شده، واقعا که تمام نشده! هنوز یکی-دو سانتی متر ازش باقیست. هوم ؟
حالا مرا ببین.
من زنده ام. من میخندم. من بدون تو هم گاهی شادم. من به چیز های دیگر هم فکر میکنم.
اما از تو سوال میکنم : آیا واقعا فکر نمیکنی که من، تماماً تمام شده ام ؟
+ ...
