یک سیخ برف
اما ما تنها کاری که میکنیم این است که میگوییم : تمام شد.
اما هر تمام شدن، معنایی بخصوص دارد ...
خودکاری که تمام میشود یعنی چه ؟
یعنی جوهرش تمام شده.
سیگاری که تمام شده یعنی چه ؟
آن هم جوهرش تمام شده ؟ نخیر !
یعنی سیگاری که خیلی خیلی کوتاه شده.
یک فیلم که تمام شد چه ؟
یک بازی کامپیوتری؟
یک فنجان قهوه ؟
یک روز خوب؟
هر کدام معنای خودش را دارد...
اما اگر دقت کنی، هر چیز وقتی تمام میشود، که دیگر نتواند هدفش را دنبال کند.
صبر کن صبر کن، نمیخواهم چرندیات فلسفی ببافم!
اما ببین، با خودکار مینویسند، وقتی که دیگر نشود با آن نوشت، میگویند تمام شد. غیر از این است؟ وگرنه که خودکار سر جایش است و هیچ تغییری نکرده !
سیگاری که تمام شده، واقعا که تمام نشده! هنوز یکی-دو سانتی متر ازش باقیست. هوم ؟
حالا مرا ببین.
من زنده ام. من میخندم. من بدون تو هم گاهی شادم. من به چیز های دیگر هم فکر میکنم.
اما از تو سوال میکنم : آیا واقعا فکر نمیکنی که من، تماماً تمام شده ام ؟
+ ...
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.