تپش ها داغند ، افسوس که آسمان ابریست .
آه ، اشک های کدر ، اشک های چشمان خسته ی جهان اند ، که از بالا به پایین فرو میریزند ، سقوط میکنند.
و قطره های خون ، از زخم های کهنه ی زمین اند ، پی در پی فرو میریزند ، این ها هم از بالا ، به پایین ...
چراکه اینانند محبت ها ، اراده ها ، امید ها ، غیرت ها ، لطافت ها ، دوستی ها، عشق ها ، سادگی ها ، درستی ها ... انسانیت ها !!! که فرو میرزند ، از ارواح کسانی که روزی نامشان انسان و درونشان پر از زیبایی بود ، اما حالا ...
دور و برم را میبینم . به خاطر میآورم زمانی را ...
که نمیدانم چه بودم .
فکر میکنم ... کودک نبودم ، چون قایم باشک بازی نمیکردم. بزرگ نبودم چون تلخی حقیقی را نمیکردم. نوجوان هم نبودم- کوچکتر بودم - دوستانی داشتم و دنیایی شاد.
همه خوب بودند ، هر چند بود حسادت هایی، دروغ هایی ، کینه هایی و انتقام ، در روح سفید دوستانم ، اما چیز دیگری هم بود ، بودند ، اما نیستند.
قلب ، زمانی در تن و روح اطرافیانم بود ، تپشش را حس میکردم. و دنیا هم میتپید چرا که قلب داشت ، زیرا مردمش قلب داشتند.
اکنون همه جا را سیاه و سفید و توسی میبنم ...
همه تسلیم شده اند ، سیاهی پیروز شده.
تپش هایم داغند ، افسوس که آسمان ابریست.
قلب من سرجاش ایستاده و میتپد. تنها رنگی که میبینم ، سرخییست ، تپش قلب خودم است ؛ اما مرا به حراس می اندازد. فقط میترساند ! فقط و فقط ... وحشتناک است !
گرگ ها ، گرگ های سیاه ، گرگ های سیاه سیاهی های سیاه !!!
گرسنه اند ؛ گرگ هایی که قلب دوستانم را خوردند ، به سراغ من هم خواهند آمد ... چه خواهم کرد ؟ چه خواهم گفت ؟ چگونه از این تپش گرم دفاع کنم ؟
.
.
.
.
.
قلب مرا هم خواهند خورد ؟
خدایا ! داری می بینی ؟ این همان انسانیست که مقدر فرمودی ابلیس بر او زانو بزند ؟ نزد . چون خودش را برتر میدانست.
خدایا ، نظر من را بخواهی ، روا بود ما بر شیطان تعظیم مینمودیم ، که این گونه ما را به بیراهه نکشد !
التماسش میکردیم که اینگونه شیره ی روح مقدس و والایی که به ما دادی را از درونمان بیرون نکشیده ، در منجلاب ناامیدیمان نیندازد !
چنین زیرکانه ، حضورت را در قلب ها محو نساخته ، تکه تکه شان نکند !
مرگ شرافتمندانه را ، میستایم تا زندگی در سایه ی این خوکان کثیف ...
اما خدایا تو هستی ! داری میبینی ! قدرت مطلق ... در دستان توست نه این حیوانات پست !
پس بر تو سجده میکنم ، تو درستی پس به تو التماس میکنم ، شیطان را بر نمیداری ، از قبله گاه سجود انسان برش دار ...
.
آرزو میکنم ؛ دعا میکنم !!!
.
.
میخواهم قوی باشم اما ...
.
.
.
، میخواهم شمشیر درخشان عدالت در دست گرفته ، به جنگ این هوای تیره بروم ! اما ...
.
.
.
.
میخواهم درست باشم ، شعله ی نوری باشم که حضورش ، این تیرگی را دور کند !!! به خدا میخواهم ، قسم به دل پاره پاره ام میخواهم ! اما ...
.
.
.
.
.
اما تا تو پشتیبانم نباشی ، ضرباتم ، هرچقدر هم که سهمگین باشد ؛ جز هوا را نخواهد شکافت .
نخواهد شکافت ...
نخواهد شکافت...
و نخواهد شکافت.
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.