کار دوباره به اینجا کشید.

قبلا شرح داده‌ام. احساس می‌کنم چیزی برای گفتن نمانده. رنج دیگر صورت جدیدی برای نمایاندن خود ندارد، و مرا دست‌خالی رها می‌کند. رنج را تنها آنگونه که با اندام‌هایم حس‌ش می‌کنم توصیف نکرده‌ام، که هرجایی پیدا‌می‌شوند. معده توی خود می‌پیچد، سرم درد می‌کند و این چیزها.

نه، دوستان من. چیزی برای گفتن نمانده. جز آنچه در نامه‌های خداحافظی خواهیم نوشت...