ستاره‌ای از دور چشمک می‌زند

کسی میپرسد: «زیبا نیست؟»

می‌گویم: «نه.»

ستاره‌ی کوچولو، خورشیدی بزرگ در آغوشم بود. سپس یک روز دور شد، دور شد، و حالا فقط از دور چشمک می‌زند. حالا دیگر توی آسمان من نیست. و توی این آسمان دیگر نمی‌شود پرواز کرد، نمی‌شود عاشق شد. دیگر اسم اینجا آسمان های عشق نیست.