ما پس مانده های بشریت نیستیم ، هنوز چه بسا کار ها که از ما بر نیاید !

از ابتدا آغاز کنیم.

ابتدا کیست ؟ ابتدا چیست ؟ ابتدای ما کجاست ؟

کدام یک از ما ابتداییم ؟ کدام یک انتها ؟

آیا براستی آن دم که نور بر چشمانمان فرود آورد  ؛ ابتدای ما بود ؟

آیا آن دم که تکلم را توانستیم ، ابتدای ما بود ؟

یا آن زمان که فکر کردن را ، یا شاید هم آن زمان که عشق را ؟

چه بسا مردمند که پایان خویش را ابتدای خود می دانند ...


حقیقت امر را نمیدانم تا بگویم چنین است و چنان ؛ اما ندیشه ام گوید که ابتدا آغاز است. آغاز طلوع است .

هر طلوع آغازیست دیگر و متفاوت. هر دم ابتداست. ابتدای آنچه پیش رو داریم.

و ظهور عشق ، آن ابتداست که انتهایش خفته ؛ و بیدار نمیشود ، مگر آنکه عشق ، عشق نباشد .

عشق عشق نیست ؛ و عشق عشق هست.

ما هیچ یک عشق را نمیشناسیم. چرا که برای شناخت عشق ، باید بجای تمام معشوق ها بمانیم و عاشق تمام معشوق ها بشویم تا عشق را درک کنیم ؛ و ما آنچه ما از "عشق" بر میداریم ، تنها سهم خودمان است.

اما آیا هر کس ، به درستی سهم "خویش" را بر میدارد ؟ آیا سهمی که بر میدارد از عشق است ؟

زمانی عشق تنها یک مفهوم داشت ، از هر سو تنها یک دست به سویش دراز شده بود و هرکس با دست خویش سهم خویش را برمیداشت  ، آن زمان که ابتدای هر کس با عشق آغاز میشد ...

اکنون ، مردم گرسنه ، پر ولع و طمع ، تنها مانند پیشینیان دست دراز میکنند ، اما نمیدانند که چنگ بر چه میزنند و چه چیز از عشق بر میدارند ...

زمانی که عشق یک معنی داشت ، عاشق هم یک معنی داشت.

اما از همان ابتدا که شهوت و عشق در هم آمیخت ، عاشق نیز گم شد و چیزی جایگزینش شد که از سوی اهریمن بود ؛ ندای اهریمن بود ؛ و نیروی اهریمن بود ؛ نه از درون ، و نه ندای درون ، و نه نیروی درون ...

هرگز نمیمیرد عشق ، و نمی میرد عاشق ، و نمیمیرد معشوق در دل عاشق.

اکنون عشق به دو معنا و گونه است  :

یکی عشق ، دیگری شهوت.

شهوت به دیگر نوع ، چه بسیار است . به همان سان عاشق بسیار است که عشقش را از سرچشمه ی شهوت می جوید.

عشق به دگر نوع ؛ این نیز بود و هست ، اما چه اندکند کسانی که عشق را از عشق میجویند و سرچشمه شان پاک است و از شهوت جدا ...


اما این مردمان ارزان و فرو ؛ چه میفهمند فرق این دو عاشق را ؟ اسم شهوت پرست را "عاشق" نهاندند و اسم عاشق را نیز "عاشق" می گذارند ...

چه ظلمیست بر عاشقان ، سوگند به حقیقت که طلمیست بزرگ ... چه ظالمند این مردمان پست ؛ که چنین میکنند ...


اکنون من نامشان مینهم تا تفاوت کنند.

شهوت به دیگر نوع ، چه بسیار است . به همان سان عاشق بسیار است که عشقش را از سرچشمه ی شهوت می جوید ؛ این است عشقی سرخ ؛ برنگ آتشی که نور دارد و گرما ، روشنایی و یاوری برای دیده.

اما این آتشی که برپاست باید چیزی را بسوزاند تا روشن بماند. آتش میسوزاند و میسوزاند ، و مردم شاد و خوشحال که تاریکی از میان رفته ، تمام نیستی خویش را در آتش مینهند تا بیشتر بسوزاند و بسوزد ...


عشق به دگر نوع ؛ این نیز بود و هست ، اما چه اندکند کسانی که عشق را از عشق میجویند و سرچشمه شان پاک است و از شهت جدا ... این است عشقی زرد ، عشقی برنگ نور آفتاب که گه و اغلب مایه ی آرامش است و مردم شاد اند ،  که نور دارند و راهشان روشن است ؛ که بهار دارند و از زمستان در امان ؛ اما زمانی که این آفتاب غروب کند ، راهشان را باید خویش به تنهایی بجویند و با دستان تهی ، خود به استقبال زمستان بروند...


عشقی دگر نیز هست ، عشقی که که جهان چند تایی بیش بر خود ندیده است. عشقی که نه از روی غریزه بوده ، نه شهوت . عاشقانی هستند که نه عشقشان را از روی غریزه گزیده اند و نه شهوت.
عشقی که رنگی ندارد ، عشقی که کسی آن را نمیبیند . عشقی برنگ  برنگ نفس ، عشقی برنگ زندگی ، عشقی به رنگ آسمان عشق.

و  چه ظلمیست دو افزون بر این عاشقان ، که بر آن ها هیچ نامی ننهاده اند . و چه ظالمند این عاشقان زرد و سرخ ، که این عاشقان را نمیبینند و در زمره ی خویش نمی پذیرند .


چه افغان است بر اینکه عشق سرخ و زرد به یک نقطه نشسته اند و عاشقان سرخ و زرد یکی میشنود ،

و دوصد افغان است که چه بسا اهریمنان همجنس بازند که با عاشقان آسمان یکی میشوند ؛ که این مردم این اهریمنان سیه را در سیاهی روز میبینند و در تاریکی شب !

اما عشق را در آسمان عشق نمیبینند ...


تشکر ، از شما دوستان. بزودی ارسال های بیشتری خواهم داشت.