ما تازیانه را به عمد،

پر صدا و سوزان میخوریم،


ما سوپ زهر دار مادر را،

با حرص بسیار، گریان میخوریم،


ما همانیم که ابلیس به ما سجده نکرد،

حالا چوب خدا ، از دست شیطان میخوریم.


ما خطا کاران دون مغزیم که با ارابه ی احساس،

تاختیم و حالا سر راه، به کهکشانی ز مشکل میخوریم...


ما گذشتیم ز هزارتوی سیاره ای کهن،

حالا در زمینیم، حصرت آفتاب میخوریم.


ما زیر باران، زیر برف،

پالتو میپوشیم ،

احسان فوت آبا و اجداد میخوریم،


ما به دوردست و افق خیره می شویم، در کمال خیت شدن،

تماشا بهر معماری و ساختمان میکنیم.


ما به تکرار گویان بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست مولاناییم،

ما هر روزمان شب قبر است و هر شبمان روز قیامت است،

ما کنسرو دوست داشتن را زیر نور ماهتاب میخوریم.


ما به تور افتادگان صیاد بلورین پیشه ایم،

ما عشق را نه خام خام،

که پخته،

با پیاز و ریحان میخوریم.