ستاره ها مرده اند

اگر به تو بگویند اینبار که بخوابی دیگر بیدار نمی‌شوی،

باعث نخواهد شد که تن خسته ات در پایان روز، خواب‌آلود نباشد.

باعث نخواهد شد که روح فسرده ات، چشمان خمارت و ذهنی که نایی برایش نمانده تشنه‌ی به خواب رفتن نباشد.

باعث نخواهد شد که بیدار بمانی و طلوع خورشید های مکرر را تا ابد به تماشا نشینی. تو چشمانت را خواهی بست، حتی اگر همه چیز تمام شود.

 

و اکنون که چشمانم از درد فریاد های خیس‌شان را به حفره های پرناشدنی زندگی پاره پاره ام می‌ریزند و اکنون که امید جایی در ذهنم بی وقفه خمیازه ‌می‌کشد،

به تماشای این رنج بیدار نخواهم نشست.

 

وقت خوابیدن کم کم فرا می‌رسد،

دوستان من، شب بخیر.

 

 

 

Explosion

جایی خواندم که دختری نوشته بود:
«آخرش یک روز از ایران میرم و تو ی شهر آروم و سر سبز تو ی خیابون خیلی شلوغ یه قنادی کوچولو باز میکنم و تو عصرای پاییز پیراشکی میفروشم.»

شاید چهره‌ی هرکسی که با این آرزو مواجه شود بی اختیار لب به لبخند گشاید. احتمالاً رویای ترک سرزمینی خاکستری و سیاه که برای مردمش سخاوتی نمانده و آفتابش دیگر مهربان نیست شیرین است.

به نظر می‌رسد آرزویی که چنین عاری از جاه طلبی باشد قبطه برانگیز و دلی که با فروختن شیرینی های رنگارنگ این چنین سر ذوق آید، پاک و خواستنی‌ست.


من هم این ها را درک می‌کنم اما وقتی این نوشته را روبرویم گذاشتم آشفتگی و آشوب تنها چیزی بود که از لابلای کلماتش توی چشم هایم پرید و با چالاکی بسته های منفجره‌ی بی‌رحمش را به قسمت های ادراکی مغزم برد و چند ثانیه‌ی بعد هجوم خاطرات و قصه‌های تلخ زندگی ام... بوووم، همه‌ چیز را به هوا فرستاد.


راستش این صدای انفجار نیست که ترسناک است. برای من، سکوتی که پس از آن صدای مهیب جریان می‌یابد است که تن را می‌لرزاند. سکوتی که به تو دستور می‌دهد: باید ساکت شوی. سکوتی که به تو می‌گوید ظلمی که چند ثانیه‌ی پیش اتفاق افتاد، اتفاق افتاد و نه تسکینی برایش خواهی یافت و نه کسی انتقامی خواهد گرفت. عدالتی درکار نخواهد بود و تو نسبت به هیچ چیز محق نیستی.

آن طنین را به یاد خواهی آورد و آنجا، خاطرت، دیگر همان جای قبلی که در او آرام می‌گرفتی نخواهد بود. انگار کسی آمده و دیوار های اتاقت را خراب کرده و تخت و کمد و وسایلت را شکسته و همه چیز را روی زمین پرت کرده و پرده ها را سوزانده و خرده های شکسته‌ی شیشه های پنجره‌ای که صبح ها به تو سلام می‌کرد را شکسته است؛ درست مثل اینکه... یک بمب در همین نزدیکی ها منفجر شده باشد.

حالا چه شد که رویای ساده‌ی این دختر جوان مرا این چنین تخریب کرد و هرآنچه از نشاط و استحکام در چهره ام معماری شده بود را فروریخت؟

شاید خودم هم نمی‌دانم. اما ممکن است بخاطر این باشد که زمانی کسی را دوست می‌داشتم که همین رویا او را از من گرفت. شاید رویایی که او داشت کمی متفاوت بود. شاید رویایی که او داشت هیچ شباهتی به شیرینی فروشی نداشت. اما آن هم یک رویای ساده و کوچک بود، یک آرزوی قشنگ.

آرزو های قشنگ دخترها مرا یاد خاطرات روزهایی می‌اندازند که با آرزوی مردانه‌ی خودم روبوسی می‌کردم و می‌دانستم چند لحظه‌ی دیگر، باید دستانش را بفشارم و بعدش برای همیشه او را نبینم.
بعدش برای همیشه سکوت باشد.