River of feeling and emotion
زنده کن لاشه قطارم را
هیچ عشقی به مقصدم نرسید
پس بده مهره های مارم را
ضامنم را بکِش که منتظرند
بمب هایی که در مدارِ منند
رو به صفری که می رسد بشمار
لحظه در لحظه انتظارم را
تشنه ی قطره های خون آبم
در تکاپوی مرگ من بودی
نوش جان کن مرا حلالِ تواَم
سر بکِش موج انفجارم را
تیک تاک تمام ساعت ها
تاک تیک دقیق مرگ من است
رو به صفر زمان تماشا کن
حرکت ثانیه شمارم را
نه به تقویم اعتقادی نیست
فصل فصلم به زرد معتقد است
مثل پَتیاره ای که در بستر
می فروشم تنِ بهارم را
دودی به هوا خواست...
چشم های مشتعلش دنبال حریق میگشتند، ولی آتش حتی زیر پیرهنش هم نبود.
دوان دوان توی راهرو های خانه ی بزرگ جستجو میکرد و فریاد میزد تا فرزندش را پیدا کند،
همه جا را دود گرفته بود.
هر چه جلو تر میرفت، بیشتر سرفه میکرد.
چند قطره ی دیگر چکید.
می دوید... می دوید... خودش را به در و دیوار میکوباند،
بازیگری که همیشه نقش ظریف ترین ها را داشت، حالا باید جلوه ای از یک تراکتور را ایفا میکرد.
به هر چه میرسید هلش میداد، پرتش میکرد و باز جیغ میزد.
دود ها بیشتر شده بودند...
چشمانش تقریباً نمیدید.
قطره ها همچنان از ساعت می چکیدند...
به اتاق کودکش رسید،
آنجا هم نبود.
حالا ترس بود که بر جایگاه اراده می نشست.
حالا، فرار جانشین جستجو میشد.
حالا سرش را چرخاند، و نگاه آخر را به خانه ی در حال سوختن انداخت،
ولی باز نه کودکش بود، و نه زبانه ی آتشی.
***
از پله ها پایین دوید،
پایین دوید،
اما پایش روی آنها لیز خورد و افتاد.
قطره های زمان روی پله ها چکیده بودند...
دیگر نمیتوانست بدود.
پشت سرش را نگاه کرد و بیشتر، بی دلیل ترسید، ولی ترسید !
باید آهسته راه میرفت،
ولی نمیتوانست...
آهسته دوید.
***
از ساختمان خارج شد.
توی کوچه هم پر از دود بود.
همه جا بدون آتش میسوخت.
گویی هیچ کس به فکر فرزندش نبود، هیچ کس فرار نمیکرد...
اما،
آسمان ابری بود.
داشت باران می بارید،
باران...
قطره قطره های زمان بودند، که از ساعتی عظیم می باریدند.
قطره ها انگار هدفش گرفته بودند - به اطرافش که میخوردند عصبانی میشدند - که سرانجام یکی توی چشمش افتاد.
***
آتش توی چشم هایش بود،
و دود هم از چشم هایش بیرون میزد.
اما،
حالا آتش خاموش شده بود.
حالا دیگر او چیزی نمیدید،
زمان،
توی چشم او هم که افتاد، کورش کرد.
همان طور که،
دست هایی را فلج کرده بود، و گوش هایی را کر،
عشق هایی را هم می خشکاند.
اما هنوز غریب است،
حس آن لحظه ای که آب و آتش ادغام میشوند،
نه سوختن است، که سوختن مختص آتش است،
نه خیس شدن،
کسی نمیداند چیست،
شاید چیزیست به نام :
تمام شدن.
و این چنین آغاز شد، انقراض یک خوب.
کاش بد ها میرفتند،
آن ها که بال های سیاه دارند.
اما اشکالی ندارد،
تو که میروی،
گاهی از این طرف ها رد شو تا اینجا از تعفن منجلاب چرک ها سمی نشود...
رد شو تا عطر بهشتت، حداقل بگذارد ما نفس بکشیم.
رد شو از کنار پنجره ی عشقت،
او که زیر چشم هایش آب است،
رد شو تا گلاب شود.
رد شو،
مثل ستاره هایی باش که رد میشوند،
مثل ماهی هایی که توی دست میگیری و سر میخورند،
مثل موشک سفید بچه ها رد شو،
و برو توی آسمان،
مثل تیر های دیگری که پرتاب شدند...
فوت شدن خانم روشنی رو به همه ی دوستان علی الخصوص آقای مسیحا تسلیت میگم.