اینبار واقعی ... نه فقط تراوشات خیالی ذهنی پریشان !
آخرین پستم در این وبلاگ ؛ دلم نمیاد این یادگاری زیبا از دورانی که شاد بودم رو خرابش کنم.
پی نوشت مهم ، که باید اول از همه خونده بشه :
دوستان عزیز من ، من رو خیلی هاتون میشناسید . میدونید آدم خزی نیستم و به روابط بچه گانه و بی منطق بین دختر ها و پسر ها اعتقاد ندارم. پس لطفا از متن برداشت های عامیانه و مزخرف نکنید ، هرچند بیشترتون رو میشناسم ، چنین برداشتی نخواهید کرد. اما بعضی ها توی مسنجر این چیز ها رو گفتن ... واسه همین احتیاط میکنم . مرسی از همه !
و اما مطلب من :
خواستم به همه ی دوستانم اطلاع بدم ، آسمان های عشق ، چیزی که روزی توی قلبم وجود داشت ، زیرش دنیای شاد و سر سبزی بود که خودم و عزیزانم توش شاد بودن ، دوستام ، فامیلام ، اطرافیانم ، بچه ها توش با خوشحالی بازی میکردند ، روزی نابود شدن که شخص غریبه ای واردش شد.
به یاد داشته باشید دوستان من ، همیشه سیاه ترین ها ، پشت سیاست و بذله گویی و ظاهری زیبا و فریبنده وارد میشن.
یه بار کسی واردش شد ، از همه عزیز تر بود و بعضی از شما میشناسیدش. از همه شاد تر بود ، سهمی بیش تر از خودم تو اون سرزمین داشت ، چند سال پیش وارد شد ، یه مدت توش زندگی کرد اما تازگیا ، چند ماه پیش ، دلش گرفت و از اونجا رفت. موقع رفتن ، یکم نفت پاشید ، آتیشش زد. من اون موقع اونجا نبودم ، رفته بودم گیاه داروئی جمع کنم ، بالای کوه بودم.
من ترسیدم ، اما سریع اومدم به کمک قلبم. با کمک همه داشتیم تلاش میکردیم آتیشو خاموش کنیم اما نمیشد . همه جا قرار بود بسوزه.
تصمیم گرفتم دیگه به کسی اعتماد نکنم ...
یه دفعه یه غریبه اومد ، دستشو برد بالا ، بارون اومد !
همه آتیشا خیلی سریع خاموش شدند ، همه خوشحال شدن ، بچه ها بغلش کردن. من جلو رفتم ، به عنوان پادشاه اون سرزمین ، هم عاشق دنیام بودم ، هم در مقابلش مسئول بودم.
اون غریبه رو دعوت کردم تا بیاد تو ، ازش تشکر کردیم ، همه مون.
بهش توضیح دادم که چی شده ، چرا همه چیز آتیش گرفته. خیلی ناراحت شد ، انگار که این بلا سرش خودش اومده ، هم دردی میکرد ، دلسوزی میکرد ، دلداری میداد ...
چند ماه طول کشید تا خودم رو قانع کردم به کس دیگه ای دوباره اعتماد کنم.
پس ، یه روز ؛ بهش گفتم میتونی چند ساعت مواظب اینجا باشی ؟ من میرم شکار ، برمیگردم.
گفت : برو خیالت راحت ! همه چیز با من.
تشکر کردم ، خوشحال بودم .
رفتم ...
و برگشتم ، میدونید چی دیدم ؟
شهر آتیش گرفته بود ، خونه ها خراب شده بودن ، جسد همه روی زمین پخش بود ، بوی خون و خاک خیس قاطی شده بود و حسش میکردم.
رفتم جلو ! خیلی ترسیده بودم ! نگران بودم ! خودمو انداختم رو زمین ، دست یکی از بچه ها رو گرفتم. قلبشو کنده بودن ، قلب همه رو کنده بودن !
گریه م گرفت ، چند ثانیه نشستم و گریه کردم ، دستشو بوسیدم و پا شدم تا برم و ببینم کیه که این کارو کرده ! میخواستم حداقل غریبه ی تازه وارد رو نجات بدم ، شاید هنوز نمرده بود ... اما میدونید وقتی به خونه م رسیدم چی دیدم ؟
اون غریبه ، روی تخت لم داده بود ، یه سینی جلوش بود ، توش پر قلب بود ، اون غریبه داشت اون ها رو میخورد.
شمشیرمو به طرفش گرفتم ، عصبانی بودم ، خواستم بهش حمله کنم ! اما وقتی دستامو بردم بالا ، دستای لاغرش توی قلبم فرو رفتن ، قلبمو بیرون آوردن و توی دهان کوچیکش گذاشتن...
تمام این سرزمین توی قلب من بود ، وقتی خوردش ، این اتفاق هزاران بار افتاد. قلبم هزاران بار همزمان خورده شد ، مثل دو آینه که تصویرشون رو توی هم دیگه ببینی ...
همه چیز تموم شد ، سرزمین قشنگی که از هیچ ساختم ، جایی که همیشه توش شاد بودم و توش پر امید بود ، سقوط کرد ...
بچه ها ، اگه میتونید ، نزارید هیچ غریبه ای وارد سرزمین قلبتون بشه ... آسمان های عشق ... سقوط کردند ... و حالا یه بیابون خشک توشه. دعا کنید ، دعا کنید !
نمیخوام شیطانی توش بوجود بیاد ... اما وقتی آسمونی نباشه ، خورشید جایی نداره ، خورشید که تو دلمون نباشه ، نور هم نیست. جایی که نور نیست تاریکیه و شیطان !
پی نوشت 2 : یه چیزایی کمه ... بعدا که اضافه کردم با رنگ زرد مشخصشون میکنم. اگه دوست داشتید بیاید بخونید.
نور ما را حفظ کند ؛ خداحافظ همه ...

( در ادامه ی مطلب ، حرف هایی برای اون غریبه نوشتم. خودش میدونه کیه ، اسمش رو به لاتین وارد کنه ، و بقیه رو بخونه. متاسفانه چون مطلب خصوصیه نمیتونم بزارم هر کسی بخونتش. از همه معذرت میخوام ، نمیتونم پسوردش رو به شما بدم. به هیچ کدومتون. متشکرم.)
پی نوشت های جدید :
شماره 1 :
دوستان بعضی هاتون کامنت دادید و همه شون متاسفانه خصوصی اند و نمیتونم اینجا بهشون اشاره کنم.
اون شخصی که با اسم "..." کامنت داده ، جوابتون اینه که من تقریبا هر روز تو مسنجر هستم. جا برای صحبت زیاده.
شماره 2 :
در ادامه مطلب هم مواردی جدید اضافه کردم .
شماره 3 :
احتمالا یه وبلاگ دیگه درست میکنم. منتظرم یه قالب خوب گیرم بیاد. فعلا که همه قالبا مزخرفن. خودم قالب نویسی بلدم اما کی اعصاب داره ! آدرسشو بهتون میدم اما از الان بهتون بگم بیاید اونجا فقط بالا میارید.

اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.