اینبار واقعی ... نه فقط تراوشات خیالی ذهنی پریشان !

گریه کردن در خلوت ، سر نهادن به شانه های سرد سنگ ، عمری دراز به همین شکل ، روایت حال شیر مردانی چون علی بود ! ما که دیگر دُم گربه ای هم نیستیم ... آه ، آغوش دیوار اتاقم ، چقدر برایم دلنشین است. سخن گفتن با بی جانی چون پتویم ، چقدر زیبا تر است ... از بودن در آغوش و هم صحبت شدن با کسانی که ، نرم تر از سنگند و گویا تر از پتو ، اما با یک دست در پشت ، خنجری پنهان کرده اند تا فرو کنند به قلب سرخ رنگ تو !


آخرین پستم در این وبلاگ ؛ دلم نمیاد این یادگاری زیبا از دورانی که شاد بودم رو خرابش کنم.

پی نوشت مهم ، که باید اول از همه خونده بشه :

دوستان عزیز من ، من رو خیلی هاتون میشناسید . میدونید آدم خزی نیستم و به روابط بچه گانه و بی منطق بین دختر ها و پسر ها اعتقاد ندارم. پس لطفا از متن برداشت های عامیانه و مزخرف نکنید ، هرچند بیشترتون رو میشناسم ، چنین برداشتی نخواهید کرد. اما بعضی ها توی مسنجر این چیز ها رو گفتن ... واسه همین احتیاط میکنم . مرسی از همه !

و اما مطلب من :

خواستم به همه ی دوستانم اطلاع بدم ، آسمان های عشق ، چیزی که روزی توی قلبم وجود داشت ، زیرش دنیای شاد و سر سبزی بود که خودم و عزیزانم توش شاد بودن ، دوستام ، فامیلام ، اطرافیانم ، بچه ها توش با خوشحالی بازی میکردند ، روزی نابود شدن که شخص غریبه ای واردش شد.

به یاد داشته باشید دوستان من ، همیشه سیاه ترین ها ، پشت سیاست و بذله گویی و ظاهری زیبا و فریبنده وارد میشن.

یه بار کسی واردش شد ، از همه عزیز تر بود و بعضی از شما میشناسیدش. از همه شاد تر بود ، سهمی بیش تر از خودم تو اون سرزمین داشت ،  چند سال پیش وارد شد ، یه مدت توش زندگی کرد اما تازگیا ، چند ماه پیش ، دلش گرفت و از اونجا رفت. موقع رفتن ، یکم نفت پاشید ، آتیشش زد. من اون موقع اونجا نبودم ، رفته بودم گیاه داروئی جمع کنم ، بالای کوه بودم.

من ترسیدم ، اما سریع اومدم به کمک قلبم. با کمک همه داشتیم تلاش میکردیم آتیشو خاموش کنیم اما نمیشد . همه جا قرار بود بسوزه.

تصمیم گرفتم دیگه به کسی اعتماد نکنم ...

یه دفعه یه غریبه اومد ، دستشو برد بالا ، بارون اومد !

همه آتیشا خیلی سریع خاموش شدند ، همه خوشحال شدن ، بچه ها بغلش کردن. من جلو رفتم ، به عنوان پادشاه اون سرزمین ، هم عاشق دنیام بودم ، هم در مقابلش مسئول بودم.

اون غریبه رو دعوت کردم تا بیاد تو ، ازش تشکر کردیم ، همه مون.

بهش توضیح دادم که چی شده ، چرا همه چیز آتیش گرفته. خیلی ناراحت شد ، انگار که این بلا سرش خودش اومده ، هم دردی میکرد ، دلسوزی میکرد ، دلداری میداد ...

چند ماه طول کشید تا خودم رو قانع کردم به کس دیگه ای دوباره اعتماد کنم.

پس ، یه روز ؛ بهش گفتم میتونی چند ساعت مواظب اینجا باشی  ؟ من میرم شکار ، برمیگردم.

گفت : برو خیالت راحت ! همه چیز با من.

تشکر کردم ، خوشحال بودم .

رفتم ...

و برگشتم ، میدونید چی دیدم ؟

شهر آتیش گرفته بود ، خونه ها خراب شده بودن ، جسد همه روی زمین پخش بود ، بوی خون و خاک خیس قاطی شده بود و حسش میکردم.

رفتم جلو ! خیلی ترسیده بودم ! نگران بودم ! خودمو انداختم رو زمین ، دست یکی از بچه ها رو گرفتم. قلبشو کنده بودن ، قلب همه رو کنده بودن !
گریه م گرفت ، چند ثانیه نشستم و گریه کردم ، دستشو بوسیدم و پا شدم تا برم و ببینم کیه که این کارو کرده ! میخواستم حداقل غریبه ی تازه وارد رو نجات بدم ، شاید هنوز نمرده بود ... اما میدونید وقتی به خونه م رسیدم چی دیدم ؟

اون غریبه ، روی تخت لم داده بود ، یه سینی جلوش بود  ، توش پر قلب بود ، اون غریبه داشت اون ها رو میخورد.

شمشیرمو به طرفش گرفتم ، عصبانی بودم ، خواستم بهش حمله کنم ! اما وقتی دستامو بردم بالا ، دستای لاغرش توی قلبم فرو رفتن ، قلبمو بیرون آوردن و توی دهان کوچیکش گذاشتن...


تمام این سرزمین توی قلب من بود ، وقتی خوردش ، این اتفاق هزاران بار افتاد. قلبم هزاران بار همزمان خورده شد ، مثل دو آینه که تصویرشون رو توی هم دیگه ببینی ...


همه چیز تموم شد ، سرزمین قشنگی که از هیچ ساختم ، جایی که همیشه توش شاد بودم و توش پر امید بود ، سقوط کرد ...

بچه ها ، اگه میتونید ، نزارید هیچ غریبه ای وارد سرزمین قلبتون بشه ... آسمان های عشق ... سقوط کردند ... و حالا یه بیابون خشک توشه. دعا کنید ، دعا کنید !

نمیخوام شیطانی توش بوجود بیاد ... اما وقتی آسمونی نباشه ، خورشید جایی نداره ، خورشید که تو دلمون نباشه ، نور هم نیست. جایی که نور نیست تاریکیه و شیطان !

پی نوشت 2 : یه چیزایی کمه ... بعدا که اضافه کردم با رنگ زرد مشخصشون میکنم. اگه دوست داشتید بیاید بخونید.

نور ما را حفظ کند ؛  خداحافظ همه ...

( در ادامه ی مطلب ، حرف هایی برای اون غریبه نوشتم. خودش میدونه کیه ، اسمش رو به لاتین وارد کنه ، و بقیه رو بخونه. متاسفانه چون مطلب خصوصیه نمیتونم بزارم هر کسی بخونتش. از همه معذرت میخوام ، نمیتونم پسوردش رو به شما بدم. به هیچ کدومتون. متشکرم.)


پی نوشت های جدید :

 شماره 1 :

دوستان بعضی هاتون کامنت دادید و همه شون متاسفانه خصوصی اند و نمیتونم اینجا بهشون اشاره کنم.

اون شخصی که با اسم "..." کامنت داده ، جوابتون اینه که من تقریبا هر روز تو مسنجر هستم. جا برای صحبت زیاده.

شماره 2 :

در ادامه مطلب هم مواردی جدید اضافه کردم .

شماره 3 :

احتمالا یه وبلاگ دیگه درست میکنم. منتظرم یه قالب خوب گیرم بیاد. فعلا که همه قالبا مزخرفن. خودم قالب نویسی بلدم اما کی اعصاب داره ! آدرسشو بهتون میدم اما از الان بهتون بگم بیاید اونجا فقط بالا میارید.


ادامه نوشته

حالات و احوالات ما ...

ضعف ، سیاهی ، ترس ، ظلم ، نامردی ، نا برابری ، کجاست عدالت الهی ... ؟

زیاد توضیح نمیدم ، از این جا به بعدش دیگه بدون شرحه :




تپش ها داغند ، افسوس که آسمان ابریست .

شن های زمان به سرعت در حال گذر اند ... از بالا به پایین فرو میریزند ، سقوط میکنند.


آه ، اشک های کدر ، اشک های چشمان خسته ی جهان اند ، که از بالا به پایین فرو میریزند ، سقوط میکنند.


و قطره های خون ، از زخم های کهنه ی زمین اند ، پی در پی فرو میریزند ، این ها هم از بالا ، به پایین ...


چراکه اینانند محبت ها ، اراده ها ، امید ها ، غیرت ها ، لطافت ها ، دوستی ها، عشق ها ، سادگی ها ، درستی ها ... انسانیت ها !!! که فرو میرزند ، از ارواح کسانی که روزی نامشان انسان و درونشان پر از زیبایی بود ، اما حالا ... 


دور و برم را میبینم . به خاطر میآورم زمانی را ...

که نمیدانم چه بودم .

فکر میکنم ... کودک نبودم ، چون قایم باشک بازی نمیکردم. بزرگ نبودم چون تلخی حقیقی را نمیکردم. نوجوان هم نبودم- کوچکتر بودم - دوستانی داشتم  و دنیایی شاد.

همه خوب بودند ، هر چند بود حسادت هایی، دروغ هایی  ، کینه هایی  و انتقام ، در روح سفید دوستانم ، اما چیز دیگری هم بود ، بودند ، اما نیستند.

قلب ، زمانی در تن و روح اطرافیانم بود ، تپشش را حس میکردم. و  دنیا هم میتپید چرا که قلب داشت ، زیرا مردمش قلب داشتند.

اکنون همه جا را سیاه و سفید و توسی میبنم ...

همه تسلیم شده اند ، سیاهی پیروز شده.

تپش هایم داغند ، افسوس که آسمان ابریست.

قلب من سرجاش ایستاده و میتپد. تنها رنگی که میبینم ، سرخییست ،  تپش قلب خودم است ؛ اما مرا به حراس می اندازد. فقط میترساند ! فقط و فقط ... وحشتناک است !


گرگ ها ، گرگ های سیاه  ، گرگ های سیاه سیاهی های سیاه !!!

گرسنه اند ؛ گرگ هایی که قلب دوستانم را خوردند ، به سراغ من هم خواهند آمد ... چه خواهم کرد ؟ چه خواهم گفت ؟ چگونه از این تپش گرم دفاع کنم ؟

.

.

.

.

.

قلب مرا هم خواهند خورد ؟


خدایا ! داری می بینی ؟ این همان انسانیست که مقدر فرمودی ابلیس بر او زانو بزند ؟ نزد . چون خودش را برتر میدانست.

خدایا ، نظر من را بخواهی ، روا بود ما بر شیطان تعظیم مینمودیم ، که این گونه ما را به بیراهه نکشد !

التماسش میکردیم که اینگونه شیره ی روح  مقدس و والایی که به ما دادی را از درونمان بیرون نکشیده ، در منجلاب ناامیدیمان نیندازد !

چنین زیرکانه ، حضورت را در قلب ها محو نساخته ، تکه تکه شان نکند !


مرگ شرافتمندانه را ، میستایم تا  زندگی در سایه ی این خوکان کثیف ...

اما خدایا تو هستی ! داری میبینی ! قدرت مطلق ... در دستان توست نه این حیوانات پست !

پس بر تو سجده میکنم ، تو درستی پس به تو التماس میکنم ، شیطان را بر نمیداری ، از قبله گاه سجود انسان برش دار ...

.

آرزو میکنم ؛ دعا میکنم !!! 

.

.

میخواهم قوی باشم اما ...

.

.

.

، میخواهم شمشیر درخشان عدالت در دست گرفته ، به جنگ این هوای تیره بروم ! اما ...

.

.

.

.

میخواهم درست باشم ، شعله ی نوری باشم که حضورش ، این تیرگی را دور کند !!! به خدا میخواهم ،  قسم به دل پاره پاره ام میخواهم ! اما ...

.

.

.

.

.

اما تا تو پشتیبانم نباشی ، ضرباتم ، هرچقدر هم که سهمگین باشد ؛ جز هوا را نخواهد شکافت .

نخواهد شکافت ...

نخواهد شکافت...

و نخواهد شکافت.