آسمان عشق ، روحی به پرواز

چنین شد و بر آمدیم که انسان باشیم ؛ آمدیم که انسان بیاییم و آمدیم ؛ اما چه کسی سودای آن دارد که انسان بماند و انسان بشود ؟

عده ای انسان بدنیا می آیند ؛ عده ای آن را فرا میگیرند و عده ای آن را از خویش آویزان میکنند ؛ چنین است دایره ی انسانیت ما. چه کسیست آن کس که انسان آمده ؟ خوشا به سعادت او ؛ خوشا به او که "خویش" است و خوشا به او که خویش "است".

آیا براستی چنین است که  تکه کاغذ حقیقت این باشد ؟

مگر جز آن است که هر مادر از خویش انسان می زاید ؟

مگر جز آن است که هر نوزاد که شیر میخورد فرزند آدمی ست ؟

مگر جز آن است که روحی در درون دارد و ذهنی در سر ؟

مگر جز آن است که نقش قلم آفریدگار خویش است ؟

پس چگونه جانوریست این "زمان" که چون بر هر انسان نازل میشود او را دیو و دیوانه کرده و راهی جنونستان میکند ؟


انسان لنگ خویش بر سنگ افتخار میگذارد و به سمب ریش ریش  حیوان میخندد و شاد است که از او برتر است و هست ؛

سر سجده بر طومار خط نوشته ها و بدست آورده های خویش مینهد و خود را میستاید که "چگونه پدیده" ای یافت کرده و "چه چیز" آفریده ؛ مینازد به خویش و می ستاید خویشتن را که سوار است بر موچ زمان و میتازد به درونش  ؛

مینازد به آن سرعت بالایش ، که چه سریع به مقصدش میرسد . بنازد ، خوب هم میکند.

اما نمی اندیشد به مقصدش. بگذار نیندیشد ، به کجا میرود مگر ؟


آن دم نخست انسان خلق شد و در صحرا می جهید و به دنبال این بود که از حیوان تقلید کند ، استادش حیوان بود و او را احترام میکرد چرا که خوردن را از او آموخت ، جستن را از او آموخت ، شکار را از او آموخت و آموختن را از او آموخت ؛ اما چنان که بر قله ی خویش برسید بر استاد پیرش که پایین تر مانده بود تف انداخت و خندید ؛ که اکنون من از تو بالاتر ایستاده ام ...

حیوان نفهمید ؛ چون حیوان است. نفهمید و نمیفهمد که چه شد ، نمی فهمد چون آن موقع هم نفهمید که انسان چه بلایی به سرش آورده ؛ و این خیلی بد نیست که حیوان نفهمید و در فرجام ؛ نفهمید.

این دم ؛ چه بلاییست بر سر انسان که فرود آمده و زره زره انسانیتش را میخورد ...

این دم ساخته ی دست انسان خلق شد ، و جایش امن بود.

از کسی نمی آموخت و تقلید نمیکرد چرا که انسان خود بر او آموزش میداد ، استادش انسان است و او را را احترام میکند ؛  چرایش را خود نیز نمیداند .

انسان به "ساخته ی انسان" آموخت و آموخت و او را به بالا تر از خویش رساند ،

چنان که بر بر بلندای کوه برساندش ، بر انسانیت خویش خندید ، بروی روح خود تف کرد ، و با خود گفت هر آنچه یادگار از حیوان است دیگر بس است ؛ اکنون زمان "ماشینی" بودن است.

پیراهن چرک انسانیتش را کند ، مچاله اش کرد و به پایین افکند.

به بالای سرش نگریست ، برق  طلای ساخته اش را ستایش کرد و همانجا سر تعظیم بر آن فرود آورد ...

از آن پس ، کسی انسان را در حال تقلا برای بالا رفتن ندید ، همیشه انسان در سجده بود و ماشین با فهمی کمتر از حیوان ، در بالای کوه ایستاد بود و حتی پایین را هم نمیدید.

دایره ی انسان همانجا ماند و بالا نرفت ،

دیگر کسی در بالای کوه انسان متولد نمیشد ، انسانیت را نمی آموخت و به جای این که آن را از خود آویزان کند ، عقاید جدیدش را از گردن آویخت.

انسان دیروز همچنان در دیروز بود و داشت بالا می آمد.

هیچگاه آینده را فراتر از آنچه در آن بود نمیدید ، و فکر میکرد درخشش بالای کوه ناشی از درخشش خورشیدش است ، اما نمیدانست آن خورشید که هیچ گاه غروب نمیکند را خویش ساخته و توانی ورای خویش ، بر آن نیست .

انسان گذشته به خورشید فردای خود مینگریست و بالا میرفت تا به آن برسد ، و انسان امروز ، بر آن سجده کرده بود و حرکتی نمیکرد.

این بود داستان آدمیت ، پایان آدمیت.


به نام او ، برای او .

ما پس مانده های بشریت نیستیم ، هنوز چه بسا کار ها که از ما بر نیاید !

از ابتدا آغاز کنیم.

ابتدا کیست ؟ ابتدا چیست ؟ ابتدای ما کجاست ؟

کدام یک از ما ابتداییم ؟ کدام یک انتها ؟

آیا براستی آن دم که نور بر چشمانمان فرود آورد  ؛ ابتدای ما بود ؟

آیا آن دم که تکلم را توانستیم ، ابتدای ما بود ؟

یا آن زمان که فکر کردن را ، یا شاید هم آن زمان که عشق را ؟

چه بسا مردمند که پایان خویش را ابتدای خود می دانند ...


حقیقت امر را نمیدانم تا بگویم چنین است و چنان ؛ اما ندیشه ام گوید که ابتدا آغاز است. آغاز طلوع است .

هر طلوع آغازیست دیگر و متفاوت. هر دم ابتداست. ابتدای آنچه پیش رو داریم.

و ظهور عشق ، آن ابتداست که انتهایش خفته ؛ و بیدار نمیشود ، مگر آنکه عشق ، عشق نباشد .

عشق عشق نیست ؛ و عشق عشق هست.

ما هیچ یک عشق را نمیشناسیم. چرا که برای شناخت عشق ، باید بجای تمام معشوق ها بمانیم و عاشق تمام معشوق ها بشویم تا عشق را درک کنیم ؛ و ما آنچه ما از "عشق" بر میداریم ، تنها سهم خودمان است.

اما آیا هر کس ، به درستی سهم "خویش" را بر میدارد ؟ آیا سهمی که بر میدارد از عشق است ؟

زمانی عشق تنها یک مفهوم داشت ، از هر سو تنها یک دست به سویش دراز شده بود و هرکس با دست خویش سهم خویش را برمیداشت  ، آن زمان که ابتدای هر کس با عشق آغاز میشد ...

اکنون ، مردم گرسنه ، پر ولع و طمع ، تنها مانند پیشینیان دست دراز میکنند ، اما نمیدانند که چنگ بر چه میزنند و چه چیز از عشق بر میدارند ...

زمانی که عشق یک معنی داشت ، عاشق هم یک معنی داشت.

اما از همان ابتدا که شهوت و عشق در هم آمیخت ، عاشق نیز گم شد و چیزی جایگزینش شد که از سوی اهریمن بود ؛ ندای اهریمن بود ؛ و نیروی اهریمن بود ؛ نه از درون ، و نه ندای درون ، و نه نیروی درون ...

هرگز نمیمیرد عشق ، و نمی میرد عاشق ، و نمیمیرد معشوق در دل عاشق.

اکنون عشق به دو معنا و گونه است  :

یکی عشق ، دیگری شهوت.

شهوت به دیگر نوع ، چه بسیار است . به همان سان عاشق بسیار است که عشقش را از سرچشمه ی شهوت می جوید.

عشق به دگر نوع ؛ این نیز بود و هست ، اما چه اندکند کسانی که عشق را از عشق میجویند و سرچشمه شان پاک است و از شهوت جدا ...


اما این مردمان ارزان و فرو ؛ چه میفهمند فرق این دو عاشق را ؟ اسم شهوت پرست را "عاشق" نهاندند و اسم عاشق را نیز "عاشق" می گذارند ...

چه ظلمیست بر عاشقان ، سوگند به حقیقت که طلمیست بزرگ ... چه ظالمند این مردمان پست ؛ که چنین میکنند ...


اکنون من نامشان مینهم تا تفاوت کنند.

شهوت به دیگر نوع ، چه بسیار است . به همان سان عاشق بسیار است که عشقش را از سرچشمه ی شهوت می جوید ؛ این است عشقی سرخ ؛ برنگ آتشی که نور دارد و گرما ، روشنایی و یاوری برای دیده.

اما این آتشی که برپاست باید چیزی را بسوزاند تا روشن بماند. آتش میسوزاند و میسوزاند ، و مردم شاد و خوشحال که تاریکی از میان رفته ، تمام نیستی خویش را در آتش مینهند تا بیشتر بسوزاند و بسوزد ...


عشق به دگر نوع ؛ این نیز بود و هست ، اما چه اندکند کسانی که عشق را از عشق میجویند و سرچشمه شان پاک است و از شهت جدا ... این است عشقی زرد ، عشقی برنگ نور آفتاب که گه و اغلب مایه ی آرامش است و مردم شاد اند ،  که نور دارند و راهشان روشن است ؛ که بهار دارند و از زمستان در امان ؛ اما زمانی که این آفتاب غروب کند ، راهشان را باید خویش به تنهایی بجویند و با دستان تهی ، خود به استقبال زمستان بروند...


عشقی دگر نیز هست ، عشقی که که جهان چند تایی بیش بر خود ندیده است. عشقی که نه از روی غریزه بوده ، نه شهوت . عاشقانی هستند که نه عشقشان را از روی غریزه گزیده اند و نه شهوت.
عشقی که رنگی ندارد ، عشقی که کسی آن را نمیبیند . عشقی برنگ  برنگ نفس ، عشقی برنگ زندگی ، عشقی به رنگ آسمان عشق.

و  چه ظلمیست دو افزون بر این عاشقان ، که بر آن ها هیچ نامی ننهاده اند . و چه ظالمند این عاشقان زرد و سرخ ، که این عاشقان را نمیبینند و در زمره ی خویش نمی پذیرند .


چه افغان است بر اینکه عشق سرخ و زرد به یک نقطه نشسته اند و عاشقان سرخ و زرد یکی میشنود ،

و دوصد افغان است که چه بسا اهریمنان همجنس بازند که با عاشقان آسمان یکی میشوند ؛ که این مردم این اهریمنان سیه را در سیاهی روز میبینند و در تاریکی شب !

اما عشق را در آسمان عشق نمیبینند ...


تشکر ، از شما دوستان. بزودی ارسال های بیشتری خواهم داشت.