خالیترین جا
این را برای تو مینویسم ای همیشهعزیزم،
ای دوست از دست رفته اما ابدی من.
نمیدانی چه درد بزرگیست که نمیتوانم اینها را به خودت بگویم. امسال، سال از دست دادن بود. همهی چیزهایی که داشتم رفتند.
و این دردناک است که تو، هستی، اما من دستم به تو نمیرسد.
دلم تصویر به آغوش کشیدنت را هر صبح برایم مجسم میکند، و من بالش خوابم را سفت میچسبم و روزم را با چشمانی بسته آغاز میکنم.
بعد از تو، پرسش «که چه» رهایم نمیکند. هر قدم که برمیدارم، هر تکانی که به بندهای انگشتانم میدهم، کسی از من میپرسد: که چی؟
و من...
نمیتوانم به آن سوال حتی فکر کنم.
کاش میشد.
کاش میشد.
کاش میشد تو امروز اینجا کنارم نشسته باشی و هیچوقت قرار نباشد که بروی.
کاش میشد تمام روح و سرتاپای وجودم را به جای «که چه» با «بخاطر او» پر کنم. کاش میشد هر صبح پیشانی تو را ببوسم.
ای نازنینم، با این جای خالی که به جا گذاشتی، دیگر چیزی از من باقی نمانده است. من دیگر چندان وجود ندارم؛
اما هرچه مانده، هنوز گرمی دستان تو را تمنا میکند.
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.