من این را نمیدانم!
- من اونقدر دوستت دارم که وقتی کنارمی فراموش میکنم که مَردم.
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که... اونقدر این عشق زیاده، که وقتی روبروم ایستادی، نمیتونم هیچ چیزی باشم، انگار وجود داشتنم در برابر چیز اونقدر بزرگی قرار میگیره که محو میشه، انگار نمیتونم تصمیم بگیرم که چیکار کنم، مردای دیگه وقتی معشوقشون رو میبینن به سمتشون میرن و میبوسنشون، یا دستاشونو میزارن دور صورتش، من هیچ کدوم این کارا رو نمیتونم بکنم، چون اون لحظه انگار یکی آگاهیمو گرفته و به در و دیوار میکوبه... تهش مجبور میشم برای فرار از همه ی اینا ازت بپرسم «چایی میخوری؟» که با جواب مثبتت بتونم به موقعیت چایی دم کردن پناه ببرم و فراموش کنم که چند لحظه ی پیش وجود نداشتم، میفهمی؟ که با دم کردن اون چایی لعنتی یه کاری انجام داده باشم. میتونی بفهمی چی میگم؟
- نه...
- چون همین الانم که اینا رو مینویسم توی ذهنم دربرابرت قرار گرفتم و اون حالت «وجود نداشتن» تا حد زیادی برام پیش اومده. همین باعث میشه نتونم خوب توضیح بدم. نتونم بگم غرق شدن توی عشق یعنی چی.
- میفهمم...
- واقعا میفهمی؟
- غرق شدن توی عشقو میگم، اونو میفهمم.
- میدونی. اگه این حرفا رو توی جهان واقعی میزدیم، وقتی میشنیدی که بهت میگم دوستت دارم دیگه به بقیه حرفام گوش نمیدادی. فقط توی خیالاتمه که میتونم تا این مرحله پیش بیام. اما حتی توی همین خیالات هم نمیتونم از مرز یک طرفه بودن این عشق فراتر برم. نمیتونم از قول تو توی جمله ی بعدی بنویسم که میگی توئم دوسم داری. «ای کاش بال های پرنده رو ازش گرفته بودن نه آسمونش رو...»
- اوهوم.
- برام دعا میکنی؟
- آره
- چه دعایی میکنی؟
- دوس داری چه دعایی کنم؟
- دعا کن بتونم یه روزی داستانی بنویسم که آخرش تو رو میبوسم.
- روبرتو...
- نمیشه ؟
- میدونی که نمیتونم.
- کاش حداقل تو خیالات میشد.
- حالا که نمیشه میخوای تا کِی این صحبتا رو ادامه بدی؟
- نمیدونم. تا وقتی که بشه؟
- آخه وقتی نمیشه!
- گفتم شاید کم کم بشه.
- نمیدونم. هرجور خودت میدونی.
- میشه ناگهانی ببوسمت؟
- همینجا وسط خیابون؟
- کسی نگاه نمیکنه.
- روبرتو...
- لطفا بهم اجازه بده.
- یه عاشق واقعی هیچ وقت اجازه نمیگیره. عشق واقعی... ارادتو ازت میگیره. یهو کاری رو میکنی که بهت میگه.
- خب الانم ارادمو ازم گرفته که نمیتونم این کارو بکنم...
- نمیفهمی چی میگم.
- میفهمم. اونایی که این کارو میکنن از عشق بزرگ ترن...
- آره دقیقا !
- ولی عشق من از من بزرگ تره.
- ...
- واسه همینه که میگم وقتی کنارتم مرد بودنم یادم میره. وجود داشتنم یادم میره. همه چیز یادم میره، فکر کردن، حرف زدن، همه چیز. فرار کردن از اون موقعیت تنها کاریه که ازم بر میاد. میفهمی چی میگم؟
- فک کنم.
- تو یه دنیای خیالی تو بعد از شنیدن این حرفا عاشقم میشی و منو میبوسی.
- باز خوبه که توی یه فضای خیالی میتونی یه فضای خیالی دیگه رو تصور کنی که توش من عاشقت باشم.
- راستش شوکه شدم. آره... واقعا جالبه.
- داریم میرسیم.
- ما که جای خاصی نمیرفتیم.
- آره ولی من حوصلم سر رفته.
- راس میگی. منم خسته شدم.
- خب. کاری نداری؟
- میتونم حداقل کنار لپتو ببوسم؟
- نه.
- ولی من که توی دنیای واقعی این کارو کردم !
- ها... خیلی خب باشه.
- مرسی!
- مراقب خودت باش.
- توئم همینطور. خیلی دوستت دارم!
- خداحافظ
پس از خداحافظی هردو به خانه رفتند. پسر سعی کرد مکالماتشان را در دفترچه ای یادداشت کند. اما حین نوشتن به نظرش رسید که مایل تر است تا مکالمات را با خیالاتش بیامیزد و آنها را جور خوشایند تری بنویسد.
شاید او موفق شده باشد که در انتهای قصه اش دختر مورد علاقه اش را ببوسد. من این را نمیدانم.
داستانی از : روبرتو ماتئو
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.