ما برای همیشه تمام شدیم
امروز عصر روی پل هوایی، جوانی خطاب به پیرمردی که با نفسنفس زدن و پایی لنگان پلهها را بالا میرفت تعارف کرد که کمکش کند. دست پیرمرد را گرفت و جلوتر از او حرکت کرد، و هر خیزی که پیرمرد برمیداشت، نیروی دستانِ پرقدرتِ پسر جوان با جلوکشیدنش یاریش میکرد.
چند متر فاصله را که باهم طی کردند، پیرمرد با صدای خشدار و کلفتش صرفه کرد:
«این دستی که امروز از من گرفتی، بخاطر دست هاییه که وقتی جوون بودم از مردم گرفتم» و لبخند شیرینی زد.
چند متر فاصله را که باهم طی کردند، پیرمرد با صدای خشدار و کلفتش صرفه کرد:
«این دستی که امروز از من گرفتی، بخاطر دست هاییه که وقتی جوون بودم از مردم گرفتم» و لبخند شیرینی زد.
پسر عینکش را روی صورتش صاف کرد، ایستادن روی پل هوایی به او این امکان را داده بود که بتواند در شهر پر از ساختمانی مثل تهران، به افق خیره بشود و بگوید:
« ولی ما میدونیم که هیچ روزی کسی دست ما رو نخواهد گرفت.»
شکل لب های پیرمرد تغییری نکرده بود اما انگار لبخند از چشمانش خشکید.
دهانش کمی باز شد اما نمیتوانست مخالفت کند.
دستش را دوباره به پسر داد و باقی راه را، تا زمان خداحافظی در سکوت طی کردند.
پسر با خود اندیشید:
« ما برای همیشه تمام شدیم. »
و این داستان را توی دفترش نوشت.
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۸/۲۱ ساعت 21:28 توسط Mehdi
|
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.