آینه ای که قبر من خواهد شد

دوست داشتم وقتی در آینه نگاه می کنم دو نفر را ببینم.

یکی، همان که آنجا ایستاده، مرد جوان یا میانسالی که همین چند ده سال پیش، کودکی بوده که انگشتش را توی دهانش میکرده. بعد بزرگتر شده، کم کم یاد گرفته انگشت توی دهان کردن کار بدی است... مدتی بعد یاد گرفته بند کفش هایش را خودش ببندد و یک روز هم، اینکه غذایش را خودش توی دهانش بگذارد.

همان کسی که بلأخره یک روز تنهایی از خانه به مدرسه رفت، بدون اینکه کسی نگاهش کند، کسی او را بپاید، کسی نگرانش بشود.

همان پسربچه ای که یک روز دست روی چانه اش کشید و از اینکه پارسال آنجا مویی نداشت و حالا دارد، ذوق مرگ شد و دلش می‌خواست همه جا - آهای! آهای! - جار بزند که مرد شده!

همان آدمی که یک پاییز، قدش آنقدر بلند شد که بتواند از درخت سیب بچیند.

همان آدمی که عاشق شد، گریه کرد، تنها شد، پناه برد، راهش ندادند.
همان آدمی که لرزید، ترک خورد، ، فروریخت، محو شد، و کسی متوجهش نشد.


آه... و دوست داشتم؛ چقدر دوست داشتم که توی آینه، او تنها نباشد.

که توی چشم هایش زنی باشد، زنی که توی چشم هایش من را دارد.

که توی دست هایم گُلی باشد که برای او خریدم.

که توی جیب هایم... توی جیب هایم کاغذ هایی باشد که روی آنها شعر هایی برای او نوشته ام.

که پیراهنم از پارچه ای باشد که همیشه بوی او را می دهد،

که چروک دستانم رد پای گذر آن زمان درازی باشد... که با او سپری کردم.

من دوست داشتم... من دوست داشتم توی آینه که نگاه می‌کنم دو نفر را ببینم. یک مرد را ببینم که به دو زندگی پیوند خورده.

یکی زندگی خودش... و یکی زندگی او؛

اویی که هروقت توی آینه نگاه می‌کند، همین چیزها را ببیند.

اما اطراف آینه ی اتاق من، فقط ردپای یک کفش مردانه را می‌شود دید.
من توی آینه تنها هستم،

آینه ای که قبر من خواهد شد.

 


 

پیوتر تئودوروف

سرزمینِ صخره های بلند

از یاد نبرید سرهای به دار آویخته را
هنگامی که وقتِ وزیدن نسیم، پا به پای برگ ها
می‌رقصند، آواز می‌خوانند،
و پاییز که شد، سقوط می‌کنند.

یاد آرید ما -سر های به دار آویخته- را،
که فراموش نمی‌کنیم که فراموش کردید؛

که نخواهیم بخشید، شما که به خیانت خویش وفادارید را،
وقتی که پاییز... همراه برگ‌ها سقوط می‌کنیم.


Listen to :
The Fields of Ard Skelling