دهکده ی آفتاب
و تماشای خورشید، به قدری برایشان دلنشین بود
که دیدن او، "هر" مشکلشان را حل میکرد و هر غصه شان را به فراموشی می سپرد.
مردم آن دهکده، روزی نبود که به تماشای خورشید نایستند.
روزی ابر هایی سیاه آمدند، و جلوی خورشید ایستادند.
مردم لب به شکوه و شکایت گشودند
اما تا 7 روز تغییری رخ نداد.
مردم جمع میشدند و ناسزا گویان به سمت آسمان سنگ های بزرگ پرت میکردند،
و خواهان بازگشت وضعیت فعلی بودند.
روز هفتم، یکی از ابر ها پرسید :
چه می خواهید؟
مردم از سخن گفتن ابر متعجب شدند، اما فوراً مصمم شده و خواسته شان را بیان کردند :
از سرزمین ما بیرون بروید !
از آسمان ما بیرون بروید !
ابر سیاه گفت :
آیا این خواسته ی شماست ؟
مردم متحد پاسخ گفتند : بلی.
ابر ها حرکت کردند و رفتند، اما بعد از اینکه محو شدند، خورشید سرجایش نبود.
هیچ کس نمیداند که آن مردم، بعد از آن ماجرا چه کردند،
اما شاید... تبدیل به سایه شده باشند.
اگر روزی درخت شوم، اینجا، اینجاست که ریشههای من دویدهاند.