i saw... the flowers die

Watch me tremble, watch me fall ... and dont react, do not, at all.

اهتزاز غیر ارادی بال های شکسته...

به سرخی قلمی که سیاه مینوشت

و به قعر صدایی سوگند که؛

با دیدن هر قطره اشکت

در تپش های واژگونی یک انهدام

جان میگرفت؛

 

و بعد از جنگ؛

به شرافت سقوطی سوگند که

از هیچ جنگآور شکست خورده ای حق السکوت نگرفت؛

تا آخرین چکه های خونشان را

با نعره از رگ هایشان خارج کنند...

 

و گرمای فریاد هایی که آن روزها روی زمین چکه میکردند،

هنوز روی دستان کودکانی حس میشود...

طرد شده - به سبب همین تفاوت- ؛

روزی با همین گرما کوره هایی به پا خواهیم کرد...

 

تا جای کسانی باشد که به اشک های تو خندیدند،

و تا جای خود ما باشد،

اگر به زمستان خیانت کنیم...