جهان، روی یک درخت بید

ببین چگونه میخندد، کرمی؛ که خدا هنوز برایش دهان نیافریده.

و چگونه نمیگرید، چشمی که میتوانست پر از شک باشد؛

این نشان میدهد،

که ما رشد کرده ایم؛

و تکامل پیدا کرده ایم.

یک دگردیسی مهربان، که تقصیر خدا نبوده است.


گوش کن، سرود های پر محتوایشان را میشنوی؟

میشنوی که چگونه شعر هایی که شاعر کرم نوشته بود،

سیب های همه را میپوساند؟

و میشنوی که اشک ها از چشم سیب ها جاریست؛

که چرا زمینی و زرد نشدند،

یک سیب زمینی نشدند،

تا هیچ کرمی نتواند آنها را بپوساند؟


آشنا هستی با راز سیب زمینی ها؟

که چرا لشکر لشکر کرم ها در حجوم به آن عاجز مانده اند؟


چون چشم ها زیر زمین گریه نمیکنند.

چون وقتی پایین باشی،

تبعید شده باشی،

و از بهشت روی درخت ها؛

رانده،

گریه نخواهی کرد،

حتی اگر راننده باشی.


راننده ای که از زمین به آسمان مسافر کشی میکند، لیکن، نه این که سال ها باشد که راه ها مسدود شده باشد،

که اصلا از اول جاده ای برای این تردد ساخته نشده بود.


زیر زمین گرم است،

لیکن عرق نمیکنیم.

چون ممکن است بعضی ها،

که با ملایمت باد میروند،

با سکونش می آیند،

با بوی بهار مست میشوند،

وهنگام ضرورتی ضروری برای سخن گفتن، "بهارمست" میشوند،

آن هایی که به خیالشان

در آغوش خدا آرمیده اند

و خدا به آن ها شیر میدهد


فکر کنند داریم گریه میکنیم.


اما کافیست که بدانند،

خدا کار دارد،

و مدت هاست از خاموشی اتاق استفاده کرده،

در دهان همه شان

پستانکی قرار داده است

و آن دستانی که نوازش میکنند

درست است که دستان خداست،

اما

دستانیست که از پیش طراحی شده.


فهمیدن مفهوم جمله ی بالا برایت سخت است،

چون نمیفهمی که "خدا کار دارد" ،

یعنی چه.

اما روزی که این را بفهمی،

گریه خواهی کرد؛


روزی که دیگر کرم نباشی،

این را به تو قول میدهم.

***

منظورم روزیست که دگردیسی کرده باشی،

و یک پروانه شده باشی؛ یا بید

و من بید ها را بیشتر دوست دارم

چون

میتوانند قافیه ی درست یک شعر قرار بگیرند،

وقتی حرف از درخت بید شده باشد.


نوش جانت باد، کاسه ی خونی که نوشیدی

او مانده بود و دست هایی چسبناک

من مانده بودم و دست هایی چسب آلود

او کالبد شکافی میکرد،

من هدیه ای میساختم.


او به چاه می انداخت،

من به رود...


و اگر میخواستم از فرقمان صحبت کنم،

تیشه ای فرقم را می شکافت،

و آن وقت بود که آسمان او آبی میماند

و آسمان من سرخ میشد؛

مگر اینکه

جهش خون من

چون دود آتشی که بر افروخته بود

بر چشم خودش میرفت،

اینگونه شاید

او هم میتوانست سرخی چیزی را درک کند که فراتر از سرخی هندوانه بود،

شاید اینگونه عشق را میفهمید،

خون را میفهمید،

فرق را هم شاید.


فرق بین خونی که از سر بریده ی ما

و خونی که از انگشتان قاتل و چسبناکش

یکی قطره قطره

و دیگری مثل یک آبشار

یک جویبار

در سکوتی وسوسه انگیز

و دردناک

و لذت بخش

روی هدیه ای که برایش ساخته ساخته بودم

می چکید...


Lateralus

تو هم مثل خدا فکر میکنی،


چون او هم میگفت : «یاایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبایل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم ان الله علیم خبیر »

.

.

.

نزد خداوند همه ی انسان ها برابرند، تنها ملاک برتری نزد ما،  ایمان است.


نه؟

گل سرخ

بعضی ها آدم نمیشوند. گاهی تنها راه حل، کشیدن سیفون است.

فصل سوم "کریچر"


کامینگ سون، آلموست تموم شده...

Human Antithesis

MANAGE your sins. MASTER them.

ادامه نوشته

Empty Echo - Void of silence

My voice has become a distant echo
In an empty world
Conversant with the ghost of dead memories
Truth be told I like the solitude
Now that I am alone