تو ...

غروری که از شیشه باشد،
می شکند،
بخصوص اگر سنگ عشق را به سینه بکوبد ...
و چن شکست، خرده شیشه هایش قلب را زخمی میکند؛
و این زخم و درد در سینه، استمرار کوبش سنگ عشق را مختل میکند،
و این خود شروع اختلالی بزرگ تر است...
اختلالی که این بار دیواره های مستحکم عقلت را ویران میکند،
و پس از انهدام دیوارها ...
طراوت و لطافت روحت مکیده میشود.
و اکنون، تو نه انسانی و نه دیو... بلکه چیزی فراتری !
و هزاران سفیح و عاقل گر جمع گردند و بکارند و آب دهند و
به انتظار نشینند، ابلهند !
از بیابانی خشک، انتظار آب و میوه که دارد ؟
و جز خورشید ... و یا آینه ای بازتابش گر، کیست که بتواند بر اعماق چاه ها بتابد ؟
دیگران کاشتند و ما خوردیم،
ما کاشتیم و هیچ کس نخورد !!!
بر طبل میکوبند ...
ساقی از بام فتاد،
نعل را در پای اسب میکوبند ...
باد آمد و کولاک وزیدن بگرفت،
برخیزید ... ای یاران، برخیزید ...
پتک را دشمنان بر سر ما میکوبند !
آفتاب در کار نیست،
زین پس صبح با لبخند ماه می آید،
شبروان خوش باشید،
روزگار سنگش را بر سینه ی ما میکوبد ...
اینجا آب دارد، هوا دارد، خاک دارد! اما،
شب بو هم برای رشد بخدا آفتاب میخواهد !
ماه هر چه بتابد جان من،
بی تو آب است که در هاون ما میکوبد ...
_________________________________________________________________
عید نوروز امسال رو به همه، بخصوص دوستان عزیزی که حالا دیگه پیش من نیستن و نخواهم دیدشون تبریک میگم، با آرزوی موفقیت و شادی همیشگی این عزیزان ...
و همچنین خواستم نکته ای رو اینجا مطرح کنم ...
من در حال نوشتن یک داستان بلند هستم، برای همین از این به بعد کمی دیر به دیر آپ میکنم ...
با عرض پوزش از دوستان عزیز !